گنجور

بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

کای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون برآورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش

درمیان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

چونک آید او حکیمی حاذقست

صادقش دان کو امین و صادقست

در علاجش سحر مطلق را ببین

در مزاجش قدرت حق را ببین

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق اخترسوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچ بنمودند سر

دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای

آفتابی درمیان سایه‌ای

می‌رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال

نیست‌وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان

آن خیالاتی که دام اولیاست

عکس مه‌رویان بستان خداست

آن خیالی که شه اندر خواب دید

در رخ مهمان همی آمد پدید

شه به جای حاجبان فا پیش رفت

پیش آن مهمان غیب خویش رفت

هر دو بحری آشنا آموخته

هر دو جان بی دوختن بر دوخته

گفت معشوقم تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی من چو عمر

از برای خدمتت بندم کمر

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

اغلاط املائی در مصرع اول بیت بیستم :
“شه به جای حاجبان پا پیش رفت”، نه “حاجیان فا پیش”
با تشکر

پاسخ: با تشکر، تصحیح مطابق نظر شما انجام شد (البته بعداً بنا به تذکر جناب رسته «فا» بازگردانده شد).

رسته نوشته:

بیت ۲۰

موضوع : انتقاد از روش تصحیح شما

گویا متن اصلی قبل از تصحیح این چنین بوده است:
” شه به جای حاجبان فا پیش رفت ”
س. ص پیشنهادی داده است و متن اصلی به شکل زیر تصحیخ شده ده است:
” شه به جای حاجبان پا پیش رفت”

بر اساس معیار های لازم برای تصحیم که خود شما گذاشته اید س. ص. می بایست دلیل و مدرکی برای غلط بودن متن اصلی ارایه می دادند که نداده اند پس تغیر متن اصلی جایز نبوده است.

مطابق مثنوی چاپ نیکلسون بیت فوق باید این چنین باشد:
” شه به جای حاجبان فا پیش رفت”

به زبان ادبی امروزی می گوییم
شه به جای حاجبان وا پیش رفت

مثال رایج دیگر ی داریم که در فارسی امروزی می گوییم: “پیش واز رفتن” ، که با در نظر گرفتن آن بیت فوق به شکل اصلی مانوس و ملموس است ولی به شکلی که بعد از تصحیح در آمده است ” شه به جای حاجبان پا پیش رفت ” بی معنی و غلط می نماید، علاوه بر آن مدرک و دلیل قانع کنده ای برای آن وجود ندارد.

پاسخ: با تشکر و عرض پوزش، «فا» بازگردانده شد و «حاجبان» ماند.

رسته نوشته:

موضوع : فا

مثال های دیگری از مثنوی را مشاهده بفرمایید:

دفتر سوم بخش ۲۰۵

تو ز دوری دیده‌ای چتر سیاه

یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه

دفتر چهارم بخش ۶
اعتماد زن بر آن کو هیچ بار

این زمان فا خانه نامد او ز کار

دفتر چهارم بخش ۱۰۲ بیت ۱۹

هوی فانی چونک خود فا او سپرد

گشت باقی دایم و هرگز نمرد

دفتر جهارم بخش ۱۲۱ بیت ۲۰
جادوی کمپیر از غصه بمرد

روی و خوی زشت فا مالک سپرد

دفتر پنجم بخش ۴۳ بیت ۱۷
چونک خوبی زنان فا او نمود

که ز عقل و صبر مردان می‌فزود

دفتر ششم بخش ۱۰۱ بیت ۲

پای مردش سوی خانه‌ی خویش برد

مهر صد دینار را فا او سپرد

امید نوشته:

از بیت آخر معلوم می‌شود که ((مولوی)) مذهب (سنی) داشته.

ف-ش نوشته:

نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
میپرسیم چگونه ممکنست حهانی برخیالی روان باشد و صلحفا وجنگها و فخرفا و ننگها در حامعه یشرس بر خیالات واهی استوار باشد
درصورتیکه میبینیم روابط مردم و کشورها بر مبنای معاملات اقتصادی ونیازهای طبیعی وتبادلات فرهنگی وقوانین بین المللی است وخیلی هم جدی صورت میگیرد وخیال درآن راه ندارد
این درست است که نیازهای اقتصادی و جدی مطر است اما اینها به خودی خود هیچ جنگ و نام وننگی ایجاد نمیکند جنگ واختلاف از آنجا ناشی میشود که خیال برتری طلبی و فخر فروشی و سلطه گری پیدا شود بدیهیست جنگ و صلخی که ازین راستا بوجود آید خیالات خود خواهانه وواهی است«ازخیالی صلحشان و جنگشان»
اختلاف بین دو نفر هم اگر درست وارسی شود از خیالات خود خواهانه سرچشمه میگیرد و غالبا مسائل جدی بهانه اختلاف میشود واگر هردو طرف خلاف تمایلات نفسانی عمل کنند به عدالت تن دردهند مشکلشان بدون درگیری ونزاع قابل حل است

ف-ش نوشته:

در حاشیه قبل سطر۴ صلحها.فخرها. بشری درست است وسطر۹ مطرح درسته
اگراصلاح شود ممنونم

محمد نوشته:

دوستان لطفا به امیال شخص خود در تصحیح یا تفسیر این اثر شگرف بر نیایند(نظیر آنچه در مورد نخست مشاهده نمودیم).
بیاییم این مهم را به دوش صاحب نظران وانهیم.
با تشکر 

حمیدرضا نوشته:

در فرهنگ لغت کلمه “فا” هم معنی کلمات “به” و ” با ” میباشد بنابراین ” فا پیش رفت ” به سادگی معنی “به پیش رفت ” را میدهد.

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

سلام برکسانیکه این سایت راتهیه کرده وخیلی ممنونم ازایشان. دردومصرع آخرمولانا عشق عمررانسبت به رسول الله (ص) رابیان میکند که عمر(رض)چقدررسول الله(ص) رادوست داشته. واینکه دراینجاپادشاه بی حد عاشق کنیزک بوده وعشق شان مجازی بوده اما به مجردیکه عشق واقعی رامیبیند ازعشق مجازی صرف نظرکرده ودرپی عشق واقعی که همانا عشق خداوند است میرود.

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

یکی ازدوستان دریکی ازکامنت ها نوشته کرده که مولانا سنی است . اگراین حرف را میزنم مراببخشید من میگویم به جای اینکه شما به عمرتوهین بکنید به ابولهب توهین کنید بهتراست چونکه ابولهب رسول الله راخیلی زیادآزارداده است اما عمربعدازاینکه اسلام راقبول میکند تمام عمرش را درخدمت رسول الله (ص)وخدمت مسلمین میگذراند. وتوآقای محترمیکه ازعمرخوشت نمی آید وحالاهم ازاینکه مسلمان هستی افتخارمیکنی این اسلام را کی برایت رساند ؟چراماحقیقت راماپنهان میکنیم آیااگرعمرکافرمیبود چرا رسول الله خبرنشد؟رسول الله ای که لیست تمام منافقین برایش وحی شد وچرا عمریکی ازاعضای عشره مبشره (یعنی کسانیکه بشارت بهشت به آنها داده شده است) است؟ باعرض معذرت شاید اینجا جای این موضوع نبوده باشد اما خدایی شما درمورد عمر اشتباه میکنید.

امین کیخا نوشته:

با درود بر روان مولانا که مایه فخر دری زبانان می باشد و نمونه همریشگی ما همه ، باید دانست امروز کجاییم و کی هستیم و از شکافتن ریش و زخم کهنه رنجمان افزوده میگردد سلام به تو برادر افغانمان

جمشید نوشته:

حضرت مولانا در خانواده ای سنی مذهب بدنیا آمد و از این رو سنی مذهب بشمار می آید. ولی نکته مهم در مورد مولوی این است که این بزرگوار به درجه ای از تساهل می رسد که ذره ای تعصب در مورد ادیان نداردو می فرماید:
از نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف مومن و گبر و جهود
یا جای دیگر می فرماید:
سختگیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
او معتقد است که اگر هزار چراغ در اندازه ها و اشکال مختلف داشته باشید و همه روشن باشند نور همه آنها یک جور و از یک جنس است و همه هم از یک چراغ ازلی نور می گیرند. ادیان هم برغم اختلافهای ظاهری همه از یک جنس هستند. آری او سنی است ولی در مورد حضرت علی می فرماید:
افتخار هر نبی و هر ولی
هیچ شاعر شیعه ای این چنین در مورد حضرت علی سخن نگفته و او را ” افتخار همه پیامبران و اولیا ” خطاب نکرده است. از حضرت مولانا تساهل و آزادگی را یاد بگیریمو بکوشیم تا انسانی والاو به لطف الهی در حد انسان کامل باشیم.

رامش نوشته:

سلام
از گنجور بی نهایت تشکر میکنم که این اثر گرانبها را در اختیار همگان قرار داد .

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

با عرض سلام بر روان باک حضرت محمد ص و درود بر سرور خراسان زمین وهمجنان به شما دوستان بی نهایت عزیز.
برادر عزیز من جناب آقای جمشید تمام اهل سنت با تمام وجود خود از اصحاب رسول الله ص دفاع میکند و بیشترازجان خود دوست شان دارند واینهم به این نیست که شما شیعه هستید وبه حضرت عمر وبعضی از صحابی دیکر توهین میکنید ما جون که سنی هستیم به حضرت علی توهین کنیم، به عقیده ما دربین حضرت علی وحضرت عمریا دیکراصحاب هیج فرقی نیست، هردویش بیش ما عزیز واز یک منزلت وجایکاهی که همانا هردویش صحابه رسول الله واز خلفای راشدین است. با عرض معذرت شاید درینجا جای جنین موضوعاتی نباشند

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

با عرض سلام بر روان باک حضرت محمد ص و درود بر سرور خراسان زمین وهمجنان به شما دوستان بی نهایت عزیز.
برادر عزیز من جناب آقای جمشید تمام اهل سنت با تمام وجود خود از اصحاب رسول الله ص دفاع میکند و بیشترازجان خود دوست شان دارند واینهم به این نیست که شما شیعه هستید وبه حضرت عمر وبعضی از صحابی دیکر توهین میکنید ما جون که سنی هستیم به حضرت علی توهین کنیم، به عقیده ما دربین حضرت علی وحضرت عمریا دیکراصحاب هیج فرقی نیست، هردویش بیش ما عزیز واز یک منزلت وجایکاهی که همانا هردویش صحابه رسول الله واز خلفای راشدین است. با عرض معذرت شاید درینجا جای جنین موضوعاتی نباشند.

امین کیخا نوشته:

عبد المنان برادرم باید مهربانی گذشت و بزرگواری پیشه مان باشد . درود به تو از ایران مهربان

امین کیخا نوشته:

او بر خود کلمه رحمت را فرض کرده است

شکوه نوشته:

راه حل مشکل شاه در رویا به ا بازگو میشود و با وارد شدن پزشک الهی شاه از وابستگی به کنیزک باز میماند و شیفته پزشک الهی میشود

شکوه نوشته:

گفت معشوقم تو بودستی نه آن!!! فقط به این صورت قابل هضم است که هر چقدر که وابستگی انسان به دنیا یا الگوهای منفی کاسته شود به سمت الگوهای مثبت کشیده میشود

aref نوشته:

نظر من پاک شده

من شکایت از گنجور دارم

هادی نوشته:

با سلام و ادب خدمت مدریت گنجور
اگر از معانی و تفاسیر آقای کریم زمانی ، همراه با ابیات لطف بفرمایید
بینهایت ممنون میشم
دوستان عزیز لطفا در حاشیه به اصل بپردازید و از قیل و قال پرهیز
با سپاس فراوان
یاعلی

بیداد نوشته:

با سلام وعرض ادب و سپاس جهت زحماتی که متقبل میشوید
از مطالب زیبای دوستان لذت وافر بردم

احسان نوشته:

سلام سلامی چون سلامه نامی خداوند سلامی از عمق وجود خداوند آن سلامی که زیبایی را آفرید و آن سلامی که بشر را آفرید آیا واقعا پیام محمد این بود که انسانها در زمین بدون در نظر گرفتن خدای خود گناه کنند آیا واقعا پیام عیسی مسیح این بود آیا پیام پیامبران این بود که ما راه بدی را پیش بگیریم واقعا چند نفر در این کره خاکی هستند که بدانند اشعار مولوی ذکر نام خداوند است
آنهایی که بسم الله الرحمن الرحیم می گویند و هزار کار می کنند دروغ می گویند غیبت میی کنند زنا می کنند و هزاران کار شیطانی دیگر
ما از راه راست دور شدیم راهی که برای رسیدن به آن باید از لذت های دنیا بگذریم اما میبینم که کسی نیست که نگاهی به آخرت خود بیاندازد و بگوید که بازگشتی هست و از عمل شر خود برگردد شاید در اشعار مولوی در این سایت متن ها جایی جا به جا شده اند این مهم نیست که متن ها جا به جا شده اند این مهم است که عملکرد انسان ها جا به جا شده است باشد که بخشیده شویم
آنجا فراتر از درستی و خطاست آنجا یک باغ است تو در آنجایی

کیارش نوشته:

دوستان خوب بحث بر سر واژه هل نباید ما را از اصل مطلب دور کنه.اصل مطلب اینه که حرف دل گوینده این اثر عظیم را دریابیم و در روزگاری که انسانها همه چیز های خوب و ارزشها را فدای منافع زودگذر خود کرده اند بیش از ه

رامین نوشته:

دوست عزیز عبدالمنان فطرت از افغانستان,شخصا از هرگونه صحبت تفرقه انگیز دوری میکنم,ولی خواهشم این است لطفا مطالبرا با سندیت مطرح کنید,موارد بسیاری وجود دارد که درستی حدیث عشره مبشره را رد میکند,از جمله در کتاب صحیح بخاری و مسلم این حدیث ذکر نشده,ولی دلیل عقلانی هم این است که چگونه ۲نفر اهل بهشت باشند و خون یکدیگر را بریزند و بجنگند(علی و طلحه و زبیر در جمل) و دلایل بسیاری وجود دارد که ازین فرصت خارج است,با تشکر از سایت عالیتون

روفیا نوشته:

کسی کز معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید اول خدا دید

منظور این نیست که تنها ان پزشک الهی نماینده خداست . بلکه ان کنیزک و ان طبیبان دربار هر کدام وجهی از وجوه بی نهایت خدا را نشان میدهند . برخی ادمیان یک وجهی برخی دو وجهی و پاره ای از افراد چند وجهی هستند . جناب باریتعالی هم که بی وجه است در حقیقت بی نهایت وجه دارد !
به مثلث یک ضلع اضافه کنید می شود مربع و بعد پنج ضلعی و هزار ضلعی و …
اگر بی نهایت ضلع پیدا کند می شود بی ضلع !
می شود دایره !
هرم هم همینطور است . با اضافه کردن وجه می شود پنج وجهی و شش وجهی و اگر بی نهایت وجه پیدا کند می شود بی وجه !
می شود کره !
عدم ایینه هستی است مطلق
کزو پیداست عکس صورت حق
بی ضلع و بی وجه شو تا بی نهایت شوی !

روفیا نوشته:

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش
چون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری
گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین
و آن نرگس خمار بین و آن غنچه‌های احمری
گلبرگ‌ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر
آویزها و حلقه‌ها بی‌دستگاه زرگری
در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر
وز رنگ در بی‌رنگ پر تا بوک آن جا ره بری
گل عقل غارت می‌کند نسرین اشارت می‌کند
کاینک پس پرده است آن کو می‌کند صورتگری
ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را
چون این گل بدرنگ را در رنگ‌ها می‌آوری
گر شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

جلال نوشته:

سلام
یک نکته جالب در جواب عبدالمنان فطرت افغانستان :
این بیت
ای مرا تو مصطفی من چو عمر
از برای خدمتت بندم کمر
که بظاهر یعنی عمر عاشق پیامبر بوده است ، معنی ژرفی دارد که به اختصار بیان می کنم:
آن پادشاه که درمان کنیزک خود را در دستان آن ولی الاهی دید ، به ظاهر عاشق ولی شد که به هدف خودش اعنی آن کنیزک برسد (مانند عمر که به ظاهر عاشق پیامبر شد تا به هدف خودش برسد)

روفیا نوشته:

سلام دوستان شیعه و سنی و بی دین و ناشناس و مسیحی و زرتشتی و یهودی و شیطان پرست گرامی
در جایی خواندم تاریخ راست هایی است که نقل می شود تا لابلای ان یک دروغ را به خورد مردم بدهند .
حال انکه ادبیات دروغ هایی است که گفته می شود تا در پس ان حقیقتی زرف به تشنگان حقیقت نوشانیده شود .
داستان های شاهنامه بسیار اغراق امیز به نظر می آیند ولی حقایق پشت ماجراها به هیچ وجه اغراق امیز نیستند .
ابلهان گویند کاین افسانه را
خط بکش زیرا دروغ است و خطا
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر وی مثال دانه است
دانه معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
شما را به خدا رها کنید این چنین کرد آن چنان شد را …
به خدا اگر ده ها کتاب تاریخ را بخوانید در نخواهید یافت عمر چه حسی به پیامبر داشت یا تمایلات جنسی ای میان مولانا و شمس بود یا نه ….
بنابراین این مقوله اصلا به ما مربوط نیست .
به خودشان مربوط است .
انچه که به ما مربوط است همان چیزهایی است که با دانش امروز دست یافتنی و در بهبود زندگی بشر و سایر موجودات موثر است .
میگویند که افلاطون فرموده است بیکاره ها تنها انها نیستند که کاری نمی کنند . بلکه انانکه میتوانند کار بهتری انجام دهند ولی انجام نمی دهند جزو بیکاره ها هستند .
حال خوب بیندیشیم ببینیم آیا کاری بهتر از سخنسرایی و تعصب در مورد احساسات و رفتارهای دیگران نیست که انجام دهیم !

ایران نژاد نوشته:

با روفیا و اینکه قیل و قال دین کسان وانهیم،
صد در صد موافقم
جنگ هفتادو دو ملت است.
اما در باب روانط بلخی و شمس نمی توان کنجکاوی نکرد، چه اگر بدانجا برسیم که برخی پژوهندگان رسیده اند، باید در بر تفسیرهای الهی و عرفانی ببندیم و بسیاری از سروده های وی را از دیدی دیگر بنگریم.
شاهنامه اما تاریخ ما وبزرگترین سند فرهنگی ایرانیان است.
« ازز آن هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد.«
رمز و رازهای آن بگشاییم و تاریخمان را بازنویسیم

روفیا نوشته:

چرا ایران نژاد گرامی ؟
چرا باید در به تفاسیر عرفانی ببندیم ؟
آیا میتوان با اطمینان گفت که انسان های دگر باش نمی توانند دیدگاه عرفانی داشته باشند ؟
من که مطمین نیستم !
آیا دگرباش بودن انسانها آسیبی به کسی وارد می کند ؟
پس :
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر ازین گناهی نیست
فقط یک مصراع شعر خوش آهنگ است و دیگر هیچ ؟!
ابدا قصد مجادله ندارم . خودم هم پاسخ این پرسش را نمی دانم . بلکه تنها میخواهم بیاموزم دوست عزیز .

کمال نوشته:

برای آدمی همین دورکعت نمازباقیست

ﻧﺴﺘﺮﻥ. نوشته:

ﺑﺎﺳﻼﻡ و ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﺑﺎ ﺭﻭﻓﻴﺎ ﻛﺎﻣﻼ ﻣﻮاﻓﻘﻢ ﻭﺳﭙﺎﺳﮕﺰاﺭ اﻳﺸﺎﻥ…اﻳﻨﻜﻪ ﻋﻤﺮ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ ﻳﺎ ﻋﻠﻲ ﻣﻆﻠﻮﻡ ﻭاﻗﻊ ﺷﺪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﻱ اﺯ ﻣﻦ ﻭﺷﻤﺎ ﺩﻭا ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﭼﻪ ﺭاﻫﻲ ﺑﺮاﻱ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭﻱ ﻣﺎ ﻣﻲ ﺷﻪ???ﻛﻤﻲ ﻋﻘﻞ ﺭا ﺑﻜﺎﺭ ﺑﺒﺮﻳﺪ و اﺻﻞ ﺭا ﺑﻨﮕﺮﻳﺪ ﻟﻂﻔﺎ. ﺑﺮاﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﻭﺧﺸﻨﻮﺩﻱ اﻭ ﭼﻪ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺩﺭ اﺑﻴﺎﺕ ﻣﻮﻻﻧﺎ? ???

sana نوشته:

نسترن خانم
روفیای عزیز حرفش درست نیست. مثلا یعنی چه که شیطان پرست ها هم گرامی باشند؟
عبدالمنان هم درست نمی گوید.
پیغمبران الهی آمده اند تا سخن خدا را برای ما برسانند. سخنی که برای خودش حد و حدود دارد.
خوب ها را می پذیرد. بد ها را می راند.
نمی شود هم فرعون را خوب ببینینم هم موسی را.
خواه ناخواه باید حد و حدود داشت.
تکیه بر اخلاق، خوب است ولی یک چیز ناقضی خواهد بود
هم اخلاق مهم است و هم عقیده. با هم.
زمانی هم که عقیده مهم بود، همین عقیده، حد و حدودش را معرفی می کند.
در کل به نظرم نگاه روفیا نادرست و ناقص است و هر کسی این گونه دیدگاهی را داشته باشد، مشکل ره به مقصد ببرد.
انسان باید کامل گرا باشد.
کامل گرایی و به دنبال کمال بودن، لازمه اش تصحیح اخلاق و عقیده است.
بی رنگ بودن، هزار و یک درد دارد.

منصور پویان نوشته:

……
نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
——————————
ما در حهانی مبتنی بر پندار و برآمده از پدیدار های ذهنیتی زندگی می کنیم. زندگی فردی، اجتماعی و خانوادگی بسان ِخیالاتی روان، ما را هر آینه می فریبند و می انبازند. قضایا و داستان های در جریان آنچنان باشد که کولان حوادث، ما را ناگزیر با خود کشان کشان سوی فخر یا ننگ پیش می برند. جامعه بشری بر روال ِخیالات ِواهی، امری استوار و خود-بنیاد می نماید؛ درصورتیکه روابط مردم و کشورها اعم از معاملات اقتصادی و نیازهای روزمرگی و تبادلات و نیز از لحاظ ِوضع ِقوانین؛ همه و همه وجوهی از اوهام و اغراض بشری اند. از آنجا که ارزشها و باورمندیها و شرطی شدگیها جدی انگاشته می شوند؛ برتری طلبی و فخر فروشی و سلطه گری نیز لاجرم محلی از اِعراب پیدا کرده و وقوع شان را همه برمی تابند. بدیهیست که جنگ و صلحی که در این راستا بوجود آید همانا خیالات خود باورانهء آدمی ست که ذهنیت و فردیت خویش را امری قائم به ذات انگاشته و واهیات را لقب ِواقعیت داده و در جهت امیال و اهداف؛ عمری را بدین منوال طی ِطریق می کند. بعبارت دیگر، زندگی ِجوامع بشری اعم از “صلحشان و جنگشان”؛ بلا استثنا ریشه در تمایلات نفسانی یا ریشه در اعتقادات ِعدالت-جویانهء آدمیان دارد. لذا گشایش در امر معضلات و مشکلات؛ حاشا که بدون درگیری و نزاع قابل حل و فصل باشند

روفیا نوشته:

منصور پویان گرامی
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟

منصور پویان نوشته:

در این روایت ِمثنوی، شاه نمایانندهء سالک و طالب ِحق است. شاه چو از حکیمان یعنی از کار-بدستان و ازعقل-باوران ناامید شد؛ “پا برهنه جانب مسجد دوید” یعنی اینکه از باورمندیها و هویت های کاذب خویش وارهیده شد و جانب مسجد یعنی به محراب ِعشق جانان رفت و از صمیم قلب؛ جویای روشنائی ِحقیقت شد. چو او برآورد از میان جانش استغاثه، پرده های ذهنیت و مَـنیت لاجرم درافتاد و حاجاتش در امر معرفت روا داشته شد. لذا خوابی بر وی نقش بست که همانا وعدهء رهائی او بود. بدین نحو، طلیعهء روشنائی ِآفتاب ِحقیقت درمیان سایه‌ های ذاکرهء بشری؛ بر وی تابیدن گرفت.
آری “روفیا” در اظهاراتش درست می گوید آنجا که می نویسد: آن پزشک الهی تنها نمایندهء امداد الهی نیست؛ چرا که آن کنیزک و آن طبیبان دربار نیز هر کدام وجهی از وجوه بی نهایت خداوندگاری را نمایندگی می کنند. آری وجوه یک مثلث چو افزون شود و بی نهایت ضلع پیدا کند آخرالامر می شود بی ضلع و دایره ای شکل می گیرد که همانا ذات هستی بی شکل و شمایل می باشد. آن دایره نیز در ابعاد سه گانه همان نیستی می شود که هست می نماید.
نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
قضاوت های آدمی اعم از خوب یا بد مثل نامگزاری های زشت و زیبا یا قالب-بندی های جنسیتی از قبیل ِمرد یا زن یا دگر باش؛ همه و همه ارزشگزاری های ذهنیتی و تعقلی اند که در ساحت ِعرفانی هیچ محلی از اِعراب ندارند.

روفیا نوشته:

بگم؟
بگم؟؟

... نوشته:

علی بزرگوار
به موضوع بسیار جالب و البته پیچیده ای اشاره کردین. خوبه که بحثی در این مورد شکل بگیره. بنده سعی میکنم با نوشتن خلاصه ای بحث رو شروع کنم.
«اراده» شوپنهاور نوعی محرک نفسانی و غریزی هست که اساس زندگی رو تشکیل میده. در اندیشه شوپنهاور «اراده» مقدم و غالب بر عقل هست و البته این موضوع مذموم هست. شوپنهاور راه هایی رو برای نفی این اراده پیشنهاد میده که مفاهیم «هنر» و «شفقت» نفی موقت این اراده هستن و زندگی زاهدانه و نفی تمایلات نفسانی (اراده)، از بین بردن دائمی اراده. شوپنهاور با توجه به علاقه ای که به مفاهیم عرفانی شرقی و مخصوصا بودا داشته ظاهرا نقطه غایی نفی اراده رو در نیروانا می بینه.
مولوی در این بخش در چند مورد از «خیال» استفاده کرده. در مورد «نیست بود و هست بر شکل خیال» ظاهرا اشاره به عدم وجود حقیقی تخیلات ذهنی اشاره میکنه. اینکه خیال وجود خارجی نداره، ولی نیست هم نیست، چون قابل تصور و تجسم هست و عدم مطلق قابل تصور و تجسم نیست. این برداشت از «خیال» با «اراده» مد نظر شوپنهاور متفاوت هست.
اما در ادامه با آوردن «تو جهانی بر خیالی بین روان» و «بر خیالی صلحشان و جنگشان…» ظاهرا به محرک های زندگی اشاره می کنه. اینکه انسان در زمان حال، در مورد آینده خیالاتی داره و سعی در برآوردن اونها می کنه. این مفهوم هرچند عینا مفهوم «اراده» شوپنهاور نیست، اما به این مفهوم نزدیک هست. یکی از این تفاوت ها اینه که اراده شوپنهاور در حیوان و نبات هم وجود داره و به شکل غریزه متجلی میشه ولی خیال مد نظر مولوی در این موجودات نیست. تفاوت دیگه اینکه به نظر میرسه خیال مولوی لزوما مذموم و نفسانی نیست ولی شوپنهاور تسلط اراده بر زندگی رو مذموم می دونه و به دنبال راهی برای رهایی از اراده هست.
البته در دیدگاه های کلان این دو بزرگوار هم تفاوت های بنیادی وجود داره. اول اینکه شوپنهاور با وجود نوعی جبرگرایی در مورد تحمیل اراده بر انسان، بر خلاف عرفای اسلامی منبع جبر رو خدا نمی دونسته و اساسا به وجود خدا معتقد نبوده. عرفا هم که عمدتا پیرو اندیشه های کلامی اشاعره بودن به همین جبرگرایی معتقد بودن، اما از مقدمات متفاوت به نتایج یکسان رسیدن. شوپنهاور بر اساس اندیشه Principle of sufficient reason که فکر می کنم در فارسی به شکل «اصل جهت کافی» ترجمه شده به این نتیجه میرسه و اشاعره از طریق قاعده «لا موثر و لا فاعل فی الوجود الا الله». البته این عبارت تفاسیر مختلفی داره که تفسیر اشاعره از اون جزء افراطی ترین تفاسیر در مورد جبر هست و سایر تفاسیر مثل حکمت متعالیه و مشاء و عرفان نظری تفاسیر متعادل تری هست برای اثبات توحید.
تفاوت اساسی دوم اینکه بدبینی نسبت به هستی از بن مایه های فلسفه شوپنهاور هست و نفی اراده صرفا طریق رهایی از رنج هست. اما عرفا معتقدند با مرگ ارادی (تقریبا معادل نفی اراده شوپنهاور) به فنا فی الله و بقا بالله نائل میشن و سرانجامی خوشایند برای خودشون متصور هستن، برخلاف شوپنهاور.
همچنین شوپنهاور برای اراده (در عین مذموم بودن) اصالت قائل بوده و معتقد بوده هستی تجلی اراده انسان هست، ولی نه مولوی برای خیال در این ابیات اصالت قائل هست و نه صوفیه برای نفس.
به عنوان جمع بندی من فکر می کنم معادل مناسب برای مفهوم «اراده» در ادبیات شوپنهاور، مفهوم «نفس» در تصوف اسلامی هست و نه «خیال» که مولوی در اینجا به کار برده.
عذر میخوام بابت طولانی شدن بحث.
با احترام.

۱۱۹۹ نوشته:

مایه تاسف هست که گنجور هم سانسور میکند
نه اینکه توهین باشد یا ناسزا بلکه برای
نمونه حتی نقد حملهاعراب به ایران را
هم بر نمی تابد
جناب گنجورچی:
هر که با مردم درافتاد ورافتاد

۱۱۹۹ نوشته:

ادبیاتی های ما که خفقان ایجاد کنند
از قشر دیگر چه انتظاری است
جناب گنجورچی
با چه توجیهی یادآوری حمله اعراب به ایران
را که ضمن مطلبی در حاشیه اورده بودم
محو نموده اید
شما مگر بتوانید در صفحات اینچنینی دهان
دیگران را ببندید
گنجورتان ارزانی خودتان باد

حسین نوشته:

۱۱۹۹ جان
بس است دیگر ، خفه شدیم ، اینجا شده جنگِ عمرو و زید ،
باید که محو کرد آنچه که ربطی به موضوع ندارد
این قانون گنجور است

۱۱۹۹ نوشته:

حسین جان
گنجورچی خود میداند کجا و چه موضوع مربوطی
را محو نموده،،، ربط آن موضوع به گنجور و مطالب
ان اظهر من الشمس است البته عده ای پای همین
کلام مولوی وعده غذای نهار و شام خود را عنوان
میکنند و محو نمیگردد

حمید رضا۴ نوشته:

جناب ۱۱۹۹ گرامی،
تنها دولت ها هستند که سانسور می کنند.
نهادهای خصوصی موظف نیستند بلندگوی سخن مخالف خود باشند.
نوشته های من نیز چندین بار در گنجور درج نشده.
اگر این خیلی موجب عذابم باشد، آزادم سایت خود را آنگونه می خواهم براه بیاندازم.
همه این ها گفته، به نظر من گنجور در دادن آزادی بیان بسیار دست و دلباز است.

۱۱۹۹ نوشته:

جناب حمیدرضای گرامی
هر چند فقط دولتها نیستند که سانسور میکنند
و ما حتی گرفتار خودسانسوری نیز هستیم،
و اشکال متعدد سانسور وجود دارد اما میل
دارم از واکنش هیجانی خود در باب سانسور
مطلب ارسالی از گنجور عذرخواهی کنم
تندرست باشید

کانال رسمی گنجور در تلگرام