گنجور

بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی

در نوای طوطیان حاذق بدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان

بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد

مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ

کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان

که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را

تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار

بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت

تا که باشد اندر آید او بگفت

جولقیی سر برهنه می‌گذشت

با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان

بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی

هست فرقی درمیان بی‌منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب

زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور

این یکی خالی و آن پر از شکر

صد هزاران این چنین اشباه بین

فرقشان هفتاد ساله راه بین

این خورد گردد پلیدی زو جدا

آن خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد

وآن خورد زاید همه نور احد

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد

این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر به هم ماند رواست

آب تلخ و آب شیرین را صفاست

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب

او شناسد آب خوش از شوره آب

سحر را با معجزه کرده قیاس

هر دو را بر مکر پندارد اساس

ساحران موسی از استیزه را

برگرفته چون عصای او عصا

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف

زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

لعنة الله این عمل را در قفا

رحمة الله آن عمل را در وفا

کافران اندر مری بوزینه طبع

آفتی آمد درون سینه طبع

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم

آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او

فرق را کی داند آن استیزه‌رو

این کند از امر و او بهر ستیز

بر سر استیزه‌رویان خاک ریز

آن منافق با موافق در نماز

از پی استیزه آید نه نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات

با منافق مؤمنان در برد و مات

مؤمنان را برد باشد عاقبت

بر منافق مات اندر آخرت

گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

هر یکی سوی مقام خود رود

هر یکی بر وفق نام خود رود

مؤمنش خوانند جانش خوش شود

ور منافق تیز و پر آتش شود

نام او محبوب از ذات وی است

نام این مبغوض از آفات وی است

میم و واو و میم و نون تشریف نیست

لطف مؤمن جز پی تعریف نیست

گر منافق خوانیش این نام دون

همچو کزدم می‌خلد در اندرون

گرنه این نام اشتقاق دوزخست

پس چرا در وی مذاق دوزخست

زشتی آن نام بد از حرف نیست

تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

حرف ظرف آمد درو معنی چون آب

بحر معنی عنده ام الکتاب

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان

در میانشان برزخ لا یبغیان

وانگه این هر دو ز یک اصلی روان

بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن

زر قلب و زر نیکو در عیار

بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

هر که را در جان خدا بنهد محک

هر یقین را باز داند او ز شک

در دهان زنده خاشاکی جهد

آنگه آرامد که بیرونش نهد

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد

چون در آمد حس زنده پی ببرد

حس دنیا نردبان این جهان

حس دینی نردبان آسمان

صحت این حس بجویید از طبیب

صحت آن حس بجویید از حبیب

صحت این حس ز معموری تن

صحت آن حس ز تخریب بدن

راه جان مر جسم را ویران کند

بعد از آن ویرانی آبادان کند

کرد ویران خانه بهر گنج زر

وز همان گنجش کند معمورتر

آب را ببرید و جو را پاک کرد

بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

پوست را بشکافت و پیکان را کشید

پوست تازه بعد از آنش بر دمید

قلعه ویران کرد و از کافر ستد

بعد از آن بر ساختش صد برج و سد

کار بی‌چون را که کیفیت نهد

اینک گفتم این ضرورت می‌دهد

گه چنین بنماید و گه ضد این

جز که حیرانی نباشد کار دین

نه چنان حیران که پشتش سوی اوست

بل چنان حیران و غرق و مست دوست

آن یکی را روی او شد سوی دوست

وان یکی را روی او خود روی اوست

روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس

بوک گردی تو ز خدمت روشناس

چون بسی ابلیس آدم‌روی هست

پس بهر دستی نشاید داد دست

زانک صیاد آورد بانگ صفیر

تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش

از هوا آید بیاید دام و نیش

حرف درویشان بدزدد مرد دون

تا بخواند بر سلیمی زان فسون

کار مردان روشنی و گرمیست

کار دونان حیله و بی‌شرمیست

شیر پشمین از برای کد کنند

بومسیلم را لقب احمد کنند

بومسیلم را لقب کذاب ماند

مر محمد را اولوا الالباب ماند

آن شراب حق ختامش مشک ناب

باده را ختمش بود گند و عذاب

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فضل الله شهیدی نوشته:

بنام خدا
داستانی جالب است خلاصه اینکه یک طوطی از صاحبش بواسطه ریختن شیشه روغن بادام ضربه خورده وپرهای سرش ریخته بوداین طوطی بعدا چون یک مرد کله طا س را دید ناگهان گفت که مگرتو هم از شیشه روغن ریختی! “از قیا سش خنده آمد خلق را”
مولوی نتایج زیادی از داستان میگیرد وتفاوت اولیا وانبیا راکه گاه با مردم عادی یکسان تلقی میشوند وتفاوت زنبور عسل وزنبور گزنده وتفاوت زمین حاصلخیزو زمین شوره و بالاخره تفاوت حس دنیا وحس عقبی وتفاوت مسیلمه کذاب وپیامبر را خاطر نشان میکند که با نگاه ظاهری و نگرش پزیتیویسمی (باصطلاح غربی) یکسان دیده نشوند
جز اینها نکات دیگری مانند عیب خود را در دیگران دیدن و شخصیت خودرا در دیگران دیدن ومحو آنها شدن وشخصیت دیگری را در خود دیدن وغیره در روابط اجتماعی معمول است مثلا بسیاری از تهمت ها که به بیگناهی زده میشود ریشه اش در نفس گوینده است ونوعی فرا فکنی است ومربیان اطفا ل چه بسا حال کودک را درک نمیکنند وذهنیت خود را بر او تحمیل مکنند و در نتیجه طفل تصور غیر واقعی از خود پیدا میکند وتصور ما از اشخاص مشهورهم چه بسااز قیاس به نفس وتوهم پیدا میشود مولوی در جای دیگر میگوید محبوب ومعشوق تو هم در ذات تست نه در بیرون تو(ویسه معشوق هم در ذات تست..) تا وقتیکه ما انسانها یگا نگی واستقلال ذاتی خودرا نیافته ایم از این اشکالات مصون نبستیم وذهنیت ما برغم بینش درست حرف اول را میزند ود یگران را باخود میآمیزیم( البته یافتن هویت اصلی خویش کار آسانی نیست) هم مولوی گوید:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو زخود نشناخته
نتیجه سخن اینکه توفیق بزرگی است اگر بتوانیم توجه کنیم که در عین نیاز به دیگران یگانه ومنحصربه فرد آفریده شده ایم وصفت یگانگی خداوند انعکاسی بر ما دارد که”الواحد لا یصدر الی الواحد” واز شرک وشرکا فاصله بگیریم وبدانیم حتی نشئه هستی ما از دیگران پنهان وافاضه غیبی است آنکه از پشت چشمان ما بیرون را مینگرد برای هیچکس جز خدا شناخته نیست (به قول شهید مطهری این بهترین نمونه غیب است) متاسفانه طبق ذهنیت شرطی شده خود را از قیاس با دیگران میشنا سیم و گمان میکنیم اصل وجودمان دیده میشود در حالیکه فقط صفات ظاهر ما مرئی است. قابل توجه است که هر کسی مفهوم ومصداق بشریت است وبیهوده مصداق بشررا خارج از خود میجوید اگر کسی پپرسد بشر کیست وچیست پاسخش تنها در خودش است بقول مولوی:
ازهمانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر ترا

👆☹

شهریار نوشته:

بعد از بیت
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی

این دو بیت را جا انداخته اید:

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه ای برجست ناگه بر دکان

بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

پاسخ: با تشکر از شما، ابیات جا افتاده طبق فرموده اضافه شدند.

👆☹

رسته نوشته:

موضوع دو بیت جا افتاده

مطابق چاپ نیکلسون آن دو بیت فوق الذکر در متن نیست بلکه در حاشیه است. همان صورت اول صواب تر است.

👆☹

شایان نوشته:

من در کتاب ادبیات سال اول دبیرستان این بیت رو اینجوری دیدم:
طوطی اندر گفت آمد در زمان بانگ بر درویش زد که هی فلان

از چه ای کل با کلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

👆☹

اسعدنصاری نوشته:

به نام الله.جناب مولوی به چند مسئله اشاره دارند ۱-بطلان قیاس.یکی از مسائل مهم واختلافی بین امامیه وغالب اهل سنت مسئله حجیت وعدم حجیت قیاس است که شیعه معتقد به بطلان قیاس از نوع تمثیل می باشد. ۲-بحث ام الکتاب ولوح محفوظ ونزول قرآن از لوح محفوظ که در مقام لدن قرار دارد.

👆☹

فرید خالقی نوشته:

در لغت نامه دهخدا بیت
شیر پشمین از برای کد کنند

بومسیلم را لقب احمد کنند

به صورت
جامه پشمین از برای کد کند
بومسیلم را لقب احمد کند
آمده است که به نظر معنی آن درست تر است. خواهشمندم اصلاح فرمایید.


پاسخ: با تشکر، با متن چاپی مثنوی معنوی انتشارات زوار به سعی دکتر محمدرضا برزگر خالقی بر اساس متن نسخهٔ قونیه ۶۷۷ مقابله شد: همین است که در متن آمده، تغییری اعمال نشد.

👆☹

محمدرضاحاجی بنده نوشته:

ازبیت: چون بسی ابلیس آدم روی هست/پس بهردستی نشایدداددست/تاچهاربیت بعدازآن مولوی به مامی آموزد که این اصطلاحی که بین مردم رایج است که نبین کیه ببین چی میگه .کاملااشتباه میباشد.
حرف درویشان بدزددمرددون/تابخواندبرسلیمی زان فسون/
آدمهای شیطان صفت چهارتاآیه وحدیث واشعارزیباراحفظ میکنندوباافسونگری که خودبلدندبکارمیبرندتادیگران رافریب بدهند.

👆☹

بچه کنجکاو نوشته:

بعد از بیت:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

چرا یک سری ابیات حذف شده؟! مثل:
این یکی شیر است اندر بادیه / آن یکی شیر است …
این یکی شیر است که آدم می خورد / و آن یکی شیر است که آدم می خورد

👆☹

بیداد نوشته:

دز بیت اول :بود بقالی و وی را طوطیی
خوش نوایی سبز گویا طوطیی
درست میباشد آوردن (و) بعد از سبز ترکیب سبز گویا را از بین میبرد (سبز گویا) اضافه تشبیهی که گویش طوطی را به سبز بودن و زیبایی تشبیه میکند
لبته بیت برگرفته از تصحیح نیکلسون میباشد بدون واو

👆☹

بیداد نوشته:

در بیت ۱۴ به جای گفت باید شگفت باشد به تصحیح نیکلسون که از نظز معنی هم درست تر است
می نمود آن مرغ را هر گون شگُفت
تا که باشد کاندر آید او بگفت
یعنی برای طوطی کارهای شگفت انگیز انجام میداد یا کاریی میکرد که از تعجب و حیرت به زبان بیاید

👆☹

بیداد نوشته:

ببخشید بجای نهفت باید شگفت باشد با پوزش فراوان

👆☹

پویا نوشته:

عالی

👆☹

مبتدی نوشته:

مولانا در این حکایت شیرین ضمن محکوم کردن قیاس می خواهد نکات عرفانی خاصی را بشرح زیر متذکر شود.

۱) طوطی : (۳) نماد مقلدانی که سخن اولیا الهی را تکرار می کنند بدون آنکه حقیقت آن را دریابند. (تاجدینی ، ۱۳۸۲؛ ۶۵۶-۶۵۴ )

گفت را آموخت زان مرد هنر

لیک از معنی و سرّش بی خبر

از بشر بگفت منطق یک به یک

از بشر جز این چه داند طوطیک

هم چنان در آینه جسم ولی

خویش را بیند مرید ممثلی

از پس آینه عقل کل را

کی ببیند وقت گفت ماجرا (مثنوی دفتر پنجم بیت های ۸و۳۵،۱۴)

۲) بقال : کنایه از مراد و راهنمایی سالک الی الله است.

۳) روغن گل: کنایه است از مبانی و ارزش های طریقت

۴) موهایی که از سر طوطی می ریزد: کنایه است از حیثیت و ارزش ظاهری مرید که قرآن از آن به عنوان ریش یاد می کند و می فرماید:

یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباساً یواری سوآتکم و ریشاً

ای فرزند آدم، لباسی برای شما فرو فروستادیم که اندام شما را می پوشاند و مایه ریش و زینت شماست (سید حسین حق شناس، ۱۳۸۴ ؛۲۷ )

👆☹

محمود محمودی نوشته:

فضل الله شهیدی حق مطلب را ادا کردی . در واقع وقتی انسان خود را بیابد . به درستی بر دروازه دل می نشیند و اجازه ورود بیگانه ها را نمی دهد.و اصولا تصویر و یاد کسانی که خوشایند انسان نیستند تصورشان هم لطفی ندارد. در این صورت انسان کمتر قضاوت می کند و به غیر خود می پردازد. اینکه فرموده اید: هویت یابی کار آسانی نیست کاملا درست است زیرا به صبرو حوصله نیاز دارد. و علیرغم اینکه برخی می گویند. انسان ناگهان به شناخت خود می رسد. تجربه نشان می دهد. که ضمیر تکه تکه شده انسان . اندک اندک و بسیار خردخرد . به جمعیت می رسد. و دوبین ها گام به گام کمرنگ می شود. و سرانجام وجود انسان یک پارچه می گردد. و انسان از رنج و نگرانی و شک و تردید و دو دلی رها می گردد. شاد باشید.

👆☹

روفیا نوشته:

معادل جان کلام مولوی در یک ضرب المثل انگلیسی :
appearences are deceptive
ظواهر گمراه کننده هستند …

👆☹

روفیا نوشته:

روی هر یک می نگر می دار پاس
بوک گردی تو ز خدمت روشناس

یعنی چه ؟
ایا یعنی تو عجالتا احترام هر رویی را نگاه دار تا زمانی که در اثر خدمت به خلق بصیرتی بیابی و بتوانی تفاوت چیزهای ظاهرا مشابه را تشخیص دهی ؟

👆☹

روفیا نوشته:

اقای فضل ا… شهیدی گرامی
البته نباید فراموش کرد که مقایسه از ابزارهای اولیه ذهن بشر در درک شباهت ها و تفاوت ها و پیشرفت علم است .
نخستین دانشمندان چگونه گروه های مختلف مخلوقات را رده بندی کردند به حمادات و گیاهان و حیوانات تا به امروز که این جدول بسیار مفصل شده است ؟
امروزه از همین رده بندی ها و درک شباهت ها و تفاوت ها استفاده کرده در درمان بیماریها مسیر کوتاهتری را طی می کنند .
ولی این قیاسی که مولانا ما را از ان برحذر می دارد قیاس در شباهت های ظاهریست .
خود مولانا راهکار را در جای دیگر میفرماید :

چون غرض امد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
همه جا این غرض است که مانع از دیدن حق می شود .
غرض یعنی اینکه ما در رویارویی با یک مسئله بیطرف نباشیم . مثلا می پنداریم اگر این را بگوییم منافع حزبمان یا ایدئولوژیمان تامین می شود یا مثل مادری که به دروغ گناه فرزندش را کتمان کند .او می پندارد میتواند بدین وسیله قانون عدل الهی را دور بزند . در حالیکه بی غرضی از این اندیشه توحیدی نشات میگیرد که ما بدانیم قوانین حاکم بر دهر قدرتمند و غالب و خطا ناپذیر هستند و حقیقت همیشه برنده داستان است و ما کوچکتر از انیم که این قوانین را دور بزنیم . بنابر این تسلیم محض حقیقت شده و بی هیچ مقاومتی و بی غرض و مرض حقیقت را می پذیریم . حجابها از جلوی دیدگانمان به کنار میرود و حقیقت را به تمام و کمال میبینیم .

👆☹

فضل الله شهیدی نوشته:

روفیای گرامی
نظر شما ودوستان دیگر را خواندم بلی قیاس ومقایسه در رشته های علوم خیلی ارزشمند است وباعث کشفیات حدید شده ومیشود
اما قیاس در معنویات وامور روانی بنحو دیگراست هرچه از علوم مادی دور تر شویم ارزش قیاس کمتر میشود تا جائی که مولانا گوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
میدانیم که قیاس واستلال بیک معناست
ودر عرفان بجای استدلال بینش وبصیرت اهمیت دارد ودر داستان فوق اگر فرضا طوطی بصیرت داشت متوحه میشد که مرد کله طاس با خودش قابل مقایسه نیست

👆☹

جلال نوشته:

سلام
بنظر حقیر این بیت یه مشکلی داره
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب

👆☹

جلال نوشته:

سلام
گر منافق خوانیش این نام دون
همچو (کزدم ) می‌خلد در اندرون
بنظرم کژدم باشه بمعنی عقرب

👆☹

روفیا نوشته:

ایا بصیرت با قیاس و استدلال منافات دارد ؟
ایا براستی معنویات و مادیات دو مقوله مجزا از هم هستند ؟!
این پرسش همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته که ایا انسانهای عارف و اندیشمند ابزاری غیر از حواس پنجگانه دارند یا نه ابزارشان همان است با این تفاوت که انها خوب میبینند خوب میشنوند خوب می بویند خوب لمس میکنند و خوب می چشند ؟!
بنابراین خوب فکر می کنند ؟!

👆☹

merce نوشته:

روفیای عزیز
ببخشید که این گونه می گویم ولی دلم میخواهد نظر شما را بدانم
انسانهای عارف و دانشمند ابزاری غیر ازحواس پنجگانه ندارند از بنده هم چیزی بیشتر ندارند فقط میدان دیدشان با من نوعی که عارف نیستم متفاوت است
آنها خوب را چیز دیگری می بینند من چیز دیگری ، یکی پول و دنیا را خوب می داند با همین حواس ، عارف مقوله ی دیگری را خوب می داند که شاید من از آن بی خبرم
شاید من همین زندگی را بدون غرق شدن در معنویات بیشتر دوست داشته باشم و شما برعکس ارزش را در علوم معنوی و عشق و ایمان بدانید
پس خوبِ هرکس با دیگری تفاوت می کند
من هم مادیات را خوب می بینم هم صحبت دنیاداران راخوب می شنوم هم بوی گل باغ و عطر کلینیک را خوب می بویم هم زلف دلبر را خوب لمس مکنم و هم نوشیدنی خوشمزه را خوب می نوشم و چون چنینم از حال عارف و اندیشمند بی خبرم
دنیای من دنیای دیگریست و اینطور فکر کردن را خوب میدانم
ضمناً : من را من نوعی فرض بفرمایید
منتظر نظرتان هستم چون برایم مهم است

👆☹

شمس الحق نوشته:

روفیای عزیز مولوی در آغاز دفتر دوم مثنوی به این امر بصراحت اشاره میکند که :
راه حس راه خران است ای سوار / ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زرّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار کیشان ماهرند / حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد / حس جان از آفتابی می چرد
در این صفحه از مثنوی ابیاتیست که بر جان انسان می نشیند ، لختی در آنها تأمل کن دخترم ! درود بر تو !

👆☹

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
سخنی از تی اس الیوت :
where is the life we have lost in living
where is the wisdom we have lost in knowledge
where is the knowledge we have lost in information
مرسده عزیز چنین بر میاید که اطلاعات در ارتباط با یکدیگر دانش و دانش ها در کنار هم عقل و عقل ها با هم عشق را پدید می اورند .
مثلا فرض کنید کودک سه ساله ای هستید که میبینید کودکی اسباب بازی جذابی دارد . این جزو مقوله اطلاعات است . اسباب بازی کودک را ازو می ربایید .
واکنش او به شما نشان می دهد که این حرکت برای او ناخوشایند است . این جزو مقوله دانش است . ممکن است کودک به شما صدمه ای بزند . یک دانش دیگر . اسباب بازی را به او برمی گردانید و همه چیز ارام میشود . این در محدوده عقل است و اگر هنگام بازگرداندن او را ببوسید او با شما رفیق میشود . این عشق است . کدام یک از این ادراکات و تجربیات خارج از محدوده حواس پنجگانه است ؟
ایا انها که نانها و جانها را از چنگ انسانها ربودند و دنیا را به میدان جنگ تبدیل کردند غیر از این است که یکی از این مراحل را ندیدند یا نشنیدند یا لمس نکردند ؟ و نفهمیدند ؟

👆☹

روفیا نوشته:

کر امل را دان که مرگ ما شنید
مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
حرص نابیناست بیند مو بمو
عیب خلقان و بگوید کو بکو
عیب خود یک ذره چشم کور او
می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
عور می‌ترسد که دامانش برند
دامن مرد برهنه چون درند
مرد دنیا مفلس است و ترسناک
هیچ او را نیست از دزدانش باک
او برهنه آمد و عریان رود
وز غم دزدش جگر خون می‌شود
مرسده جان اینکه همه میمیرند و عریان این جهان را ترک می کنند دیدنی است . گریه کودکان ستمدیده شنیدنی است .
تعفن حاصل از الودن محیط زیست بوییدنیست .
گرمایش زمین حاصل از زیاده خواهی کشورهای صنعتی لمس کردنیست . طعم فقر همسایه چشیدنیست . برای حس اینها نیازی به بصیرت نیست . کافیست خود را به کوری و کری نزنیم .

👆☹

روفیا نوشته:

اقای شمس الحق گرامی حتما به پیشنهادتان گوش جان میسپارم .

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

این موضوع آن قدر برای مولانا مهم است که می‌گوید همه مردم عالم به خاطر این که فرق بین خود و اولیاء خدا را تشخیص ندادند و کارهای آنها را مانند کارهای خود پنداشتند، گمراه شدند. فقط عده‌ی کمی از حقیقت ابدال حق (اولیاء حق) و راز و رازدانی آنها آگاه شدند.

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته: ” اینک ما بشر، ایشان بشر

ما و ایشان بسته خوابیم و خور”

گمراهان و ظاهربینان که از اسرار انبیا و اولیا بی‌خبرند، ادعای برابری با آنها می‌کنند و همان‌گونه که در قرآن از قول آنان آمده است: “اِن انتم الا بشر مثلنا” (سوره‌ی ابراهیم آیه ۱۰) خطاب به انبیا می‌گفتند که شما هم انسانی مانند ما هستید و همچنین می‌گفتند: “این چه رسولی است که مانند ما غذا می‌خورد و در بازار و معابر راه می‌رود؟” (آیه ۷ سوره فرقان) یعنی اینها هم مثل ما به خواب و خور وابسته‌اند.

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

کافران اندر مری بوزینه طبع

آفتی آمد درون سینه، طبع

هر چه مردم می‌کند، بوزینه هم

آن کند کز مرد بیند دم به دم

او گمان برده که : ” من کردم چو او

فرق را کی داند آن استیزه رو؟

این کند از امر، و او بهر ستیز

بر سر استیزه رویان خاک ریز

ساحران بارگاه فرعون برای ستیزه( مری= مراء : جدل و ستیزه ) با موسی(ع) میمون‌وار سعی می‌کردند از موسی(ع) تقلید کنند. همین سرشت بوزینگی آفت وجود آنها شده بود. بوزینه و بوزینه‌صفتان سعی می‌‌کنند کار انسان را تقلید کنند و گمان می‌کنند که کارشان با کار انسان یکسان است و فرق ماهوی آن را درک نمی‌کنند. آنها درنمی‌یابند که کار انبیا و اولیا به فرمان خداوند است ولی کار آنها از روی تقلید و لجاجت. پس تو بر سر چنین افرادی ستیزه‌جو ومقلد خاک بریز و طردشان کن.

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

گر چه هر دو بر سر یک بازی‌اند

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

اگرچه ظاهر کار مومن و منافق با هم شبیه است و به نظر می‌رسد هر دو در یک بازی شرکت دارند اما به اندازه‌ی کسانی که در شهر مرو زندگی می‌کنند با کسانی که در شهر ری زندگی می‌کنند از یکدیگر فاصله دارند. این فاصله‌ی مردم مرو از مردم ری که به صورت ضرب‌المثل در مورد دو چیز دور از هم و مخالف به کار می‌رود، هم می‌تواند برگرفته از دوری این دو شهر از نظر جغرافیایی باشد، و هم اشاره به دوری مرام و مذهب اهل این دو شهر از یکدیگر باشد، زیرا می‌گویند مردم مرو از سنی مذهب‌های متعصب بودند، در حالی که مردم ری نسبت به تشیع تعصب می‌ورزیدند.

👆☹

حامد نوشته:

غلط؛ جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
صحیح؛ جز که صاحب ذوق کشناسد (که اشناسد) بیاب

👆☹

کانون وبلاگنویسان مستقل ایرانی » تیمسار مسعود رجوی،همسرش و آقای خزایی گماشته اش نوشته:

[…] رجوع کنید به داستان کارپاکان را قیاس از خود مگیر  ( حکایت بقال و طوطی دفتر اول مثنوی بخش یازده […]

👆☹

یعقوب لیث نوشته:

بعد از بیت:

“کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر”

چرا دو بیت زیر نیامده؟

این یکی شیر است اندر بادیه / آن دگر شیر است اندر بادیه
این یکی شیر است کآدم می خورد / و آن دگر شیر است کآدم می خورد

این دو بیت از مولانا نیست؟

👆☹

منصور پویان نوشته:

در داستان طوطی و بقـّـال، طوطی از صاحبش بواسطه ریختن شیشه روغن بادام ضربه خورده؛ مو های سرش ریخته است. طوطی بعدا چون یک مرد کله طا س را می بیند، می پرسد که مگر تو هم شیشه روغن شکستی! “این قیاس ِمع الفارغ” همانا فلسفیدن است که آدمی خود را در قیاس با دیگران مورد ارزیابی قرار می دهد. در روابط اجتماعی همین نوع گفتمانها؛ ریشه در نفس ِگویندگان یا نهاد ها دارد. نکته دیگر آنکه، بدین نحو نوعی فرا-فکنی می شود وآدمی ذهنیت خود را بر دیگران و در امر ِقضاوت تحمیل می کند. تا وقتیکه ما انسانها یگانگی واستقرار در ذات کبریائی نیافته ایم؛ از این نوع اشکالات مصون نخواهیم بود. مولوی گوید:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
صفت حضور همانا یگانگی و استحالهء ماست در ذات خداوندگاری. طبق ذهنیت شرطی شده، ما خود را همواره از طریق قیاس و بمدّد ِمقایسهء شرایط تاریخی شناسائی می کنیم. لذا تکیه بر صفات ظاهریه همان سیستم صُغراء و کبراء غلط فلسفیدن است. بـقـّـال نیز طی همین سیستم ِعلّت و معلولی، کارهای شگفت انگیز انجام میداد تا شاید از تعجب و حیرت؛ طوطی را به گفتار باز آورد. البته مولانا در حکایت دیگری، ضمن محکوم کردن قیاس نکات عرفانی دیگری را نیز مطرح می کند. مثلاً اینکه طوطی نماد مقلدانی ست که سخن اولیا را بدون آنکه حقیقت را دریابند؛ بی مهابا تکرار می نمایند:
گفت را آموخت زان مرد هنر
لیک از معنی و سرّش بی خبر
از بشر بگفت منطق یک به یک
از بشر جز این چه داند طوطیک
هم چنان در آینه جسم ولی
خویش را بیند مرید ممثلی
از پس آینه عقل کل را
کی ببیند وقت گفت ماجرا
(مثنوی دفتر پنجم بیت های ۸و۳۵،۱۴)
البته مقایسه و روش استقراء از ابزارهای اولیه ذهن بشر در درک شباهت ها و تفاوت ها و از لوازم پیشرفت علم است؛ منتها حقایق جهان هستی را از این طرق نمی توان شناسائی کرد. دانشمندان امروزه از همین رده بندی ها و درک شباهت ها و تفاوت ها استفاده کرده و در درمان بیماریها و یا در جهت فن آوری؛ مسیری از آزمون و خطا را طی می کنند. باری قیاس و مقایسه در رشته های علوم باعث کشفیات حدید شده ومیشود.
در عرفان بجای استدلال، بینش و بصیرت اهمیت دارد که همانا معرفت برآمده از کشف و شهود ِاشراقی می باشد. مولوی در آغاز دفتر دوم مثنوی به این امر بصراحت اشاره میکند که :
راه حس راه خران است ای سوار / ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زرّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار کیشان ماهرند / حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد / حس جان از آفتابی می چرد
———————————————–

👆☹

سعید ترابی نوشته:

با سلام
بیت حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
در تصحیح استاد میر خانی امده
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سبیلی زان فسون
به نظر می رسد تصحیح میر خانی درست تر باشد زیرابه معنی کسی است که از راه افسون کردن دیگران می خواهد به مقصود خود برسد

👆☹

هیچکس نوشته:

سلام روفیای عزیز
به نظر بنده هر انسانی علاوه بر پنج حس ظاهری، پنج حس باطنی طبق شعر مولانا دارد، منتهی خیلی از انسانها حس باطنیشان کور شده و اون مربوط به دل است، چون قرآن در آیه ۴۶ حج میفرماید :آیا در ( روی ) این زمین سیر نکرده اند تا برای آنها دل هایی پیدا شود که بدان بیندیشند یا گوش هایی که بدان بشنوند؟! زیرا در حقیقت چشم های ظاهر کور نمی شود و لکن دل هایی که در میان سینه هاست کور می گردد. پس کسانی که راه خلاف را میروند چشم ظاهری دارند منتهی دلشان کور شده و خودشان کور کرده اند نه خدا، همچنین در آیه ۳۶ اسراء میفرماید که : از آنچه بدان علم نداری پیروی مکن که گوش و چشم و دل بازخواست میشوند، چرا دل بازخواست میشود؟ کسانی که به خرافات معتقد هستن به هیچ وجه حقیقت را قبول نمیکنند زیرا دلهایشان کور شده، ولی مغزشان سالم است، در همان آیه قبل اومده که دل تفکر میکند، و این رو موسسه heart math در امریکا مورد بررسی قرار دادند و فهمیدند که روی قلب سلولهای عصبی وجود داره و بین قلب و مغز ارتباطی وجود داره و گویا قلب مغز را فرماندهی میکند. البته در نی نامه هم مولانا همینو میگه: سر من از ناله من دور نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست، تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست. و طبق حدیث پیامبر همه انسانها با فطرت پاک به دنیا میان و بعد پدر مادرشان آنهارا مسیحی و غیره می کنند. منظور اینکه خدا به همه استعداد داشتن دل پاکو داده منتهی باید خود شخص دلشو از همه چی غیر از خدا خالی کنه و مراقبه و دوری از گناه و ذکر و … تا چشم دلش روشن بشه.

👆☹

محمد نوشته:

صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
واقعا همین طوره:
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد

👆☹

اشلین نوشته:

با مراجعه ب سایت archive.org و مقایسه نسخ خطی متفاوت، خواهید دید که ابیات متعددی کم و زیاد شده ولی در هیچ کدام این دو بیت ذکر نشده:
این یکی شیر است اندر بادیه / آن دگر شیر است اندر بادیه
این یکی شیر است کآدم می خورد / و آن دگر شیر است کآدم می خورد
حالا این دو بیت از کجا اومده خدا داند…

👆☹

احسان نوشته:

بیت
این یکی شیر است اندر بادیه / آن دگر شیر است اندر بادیه
اگر این بیت جز شعر نبوده پس از کجا تو کتاب فارسی اومده بود ؟؟ چرا باید اختلاف شعری وجود داشته باشه؟؟؟

👆☹

بیژن نوشته:

عظمت علوم و کشفیات علمی در دوران ما که بر پایه مشاهده و تجربه و با روش ها و ابزارهای علمی بدست آمده را نمی توان با دوران مولوی مقایسه کرد . در آن دوران افسانه و اسطوره پایه فکری مردم را تشکیل میداد . معرفت شهودی و مکاشفه اموری غیر مادی اند و چون هیچ ابزار علمی برای اثبات آنها نداریم چگونه میشود توهمات و خیالات را از واقعیت ها در حوزه معرفت شهودی تشخیص داد ؟! اگر پای استدلالیان چوبین است مدعیان معرفت شهودی هم دلیلی برای مدعای خود ندارند و ناچار به گفتمانی پر رمز و راز متوسل میشوند !!

👆☹

منصورقربانی نوشته:

ضمن احترام بتمام نظرات عزیزان،یادآوری میکنم که آقای دکتر سروش اخیرا از داستان طوطی وبقال و امر قیاس برداشت جدید وجالبی نموده اند که بفرمایش خود ایشان شاید مولانا هم چنین منظوری نداشته است وآن اینکه علت یک پدیده میتواند عوامل مختلف باشد.
چون مطلب خیلی طولانیست دوستان را ارجاع میدهم به سخنرانی دکتر سروش درشرح مثنوی جلسه ۲۲

👆☹

محمد مشفق نوشته:

سلام به همگی
نه قصد توهین دارم و نه قصد اظهار فضل
فقط دوست دارم نظرمو اینجا بنویسم
به نظر من این داستان طوطی و کچل شدنش، جز یه داستان تخیلی چیز دیگه ای نمیتونه باشه! یعنی درصد اتفاق افتادنش تو واقعیت واقعا کمه، تقریبا نزدیک به صفر
اولا چطور ممکنه یه طوطی آزاد رو با یه گربه تو مغازه دربسته تنها بزارن
اگه گربه بعدا اومده پس حتما مغازه یه سوراخی داشته که طوطی از اون سوراخ میتونست فرار کنه، بر فرض اینکه مغازه سوراخ داشته و طوطی هم اینقدر اهلی بوده که صاحبشو ترک نمیکرد، و باز فرض اینکه در لحظه ی برگشت مغازه دار، گربه از همون سوراخی که اومده بود فرار کرده و طوطی باوفا اونجا مونده، میرسیم به نشانه گیری بسیار دقیق و معجزه آسای مغازه دار که صاف با چوب دستی میزنه تو سر طوطی آزاد و البته قدرت ضربه رو هم طوری تنظیم میکنه که طوطی نمیمیره و فقط کچل میشه که البته کچل کردن یک طوطی با ضرب چوبدستی در واقعیت کاملا غیر عملی و غیر قابل اجراست

👆☹

محمد مشفق نوشته:

حالا مولانای ادیب و متفکر، از یک داستان عامیانه ی زمان خودش که سینه به سینه بین مردم میچرخیده و نقل میشده، اومده یه سری حقایق ماورایی و معنوی رو پدیدار کرده، الان نمیتونم نظری راجع به شخص مولانا بدم، چون متاسفانه هنوز فرصت نکردم کل دیوانش رو مطالعه کنم
امیدوارم با نظردادنم خلق کسی رو تنگ نکرده باشم….دوستدار نوع بشر محمدمشفق

👆☹

روفیا نوشته:

دوست گرامی
شوخی می کنید دیگر؟
یا ما را دست انداخته اید؟؟
البته که مولوی یک گزارش خبری ارایه نکرده است.
این یک تمثیل است.
مثل اسب است. مرکب سخن است.
معنایی که گوینده تمثیل اراده کرده است سوار بر این مرکب می شود تا به من و شما برسد. این لطافت و ظرافت ادبیات است. وگرنه مولانا می توانست بگوید همه چیزهای ظاهرا مشابه، یکسان نیستند و علل یکسان ندارند. ولی این معنا را با چنین اطواری در قالب چنین داستانی گفته است تا بر جذابیتش بیفزاید.

👆☹

روفیا نوشته:

دوست گرامی
آن وقت چرا معترض نشدید به اینکه طوطی حرف می زند، نه به تقلید و تکرار بلکه از روی قیاس و استنتاج تازه حرف هایش هم همه به شعر و در نهایت فصاحت و بلاغت هستند!

👆☹

محمد علی لطفی نوشته:

با سلام و تشکر، به یاد حواس مادی چندین گانه (حس بینایی ،شنوایی، بویایی، لمسایی، چشایی،…..) افتادم که با هیچکدام نمیتوان به صورت مستقیم گردش زمین را به دور خودش “احساس کرد !؟.ولی وقتیکه سوار “چرخ و فلک”میشویم با همه وجودمان ! و حواسمان ، گردش آن را “احساس میکنیم. آیا با این حواس مادی ناقص میتوان “هستی ” را حتی تصور کرد؟.آیا “نقاشی”میتواند “نقاش “را حتی به تخیل بیاورد؟!.

👆☹

حمید نوشته:

روفیای عزیز:
مولانا در جایی میفرماید :
پنج حسی از برون میسور او//// پنج حسی از درون مامور او
ده حس است و هفت اندام و دگر/////آنچ اندر گفت ناید می‌شمر

یعنی علاوه بر پنح حس ظاهری، پنج حس باطنی هم داریم، ما در حالت عادی فقط حس های ظاهری را میتوانیم درک کنیم، ولی بعنوان مثال وقتی به خواب می رویم حس های باطنی ما فعال می شوند ……یعنی ما بصورت ناخودآگاه حس های باطنی را درک می کنیم….. اما عرفا میتوانند بصورت خود اگاهانه این حس ها را فعال کنند … (همان که حافظ میفرماید :
چشم دل باز کن که جان بینی……

👆☹

محسن نوشته:

حمید جان
همه کس میتواند ادعای عرفان و عارف بودن بکند . هر کس که چند خطی شعر در عرفان گفت ، عارف نیست،
به نظر من کمتر عارفی وجود دارد که شناخته شده باشد ، این مردم هستند که این القاب را به عده ای می دهند ،
بیشتر دنیای واهیِِ خیالات ، با عرفان و شناخت حقیقت اشتباه می شود.
ضمناً : چشم دل باز کن که جان بینی
نیز از حافظ نیست ، از هاتف اصفهانی ست.
با اجازه شما و با پوزش ، بهتر است بنویسیم: بصورت خود اگاه ، یا خود آگاهانه، {بصورت خود اگاهانه} به نظر درست نمی آید.
ممکن است یکی دو حسی که در خواب درک کرده ای را ذکر کنی .
ممنون

👆☹

۸ نوشته:

جناب شمس
می فرماید : راه حس راه خران است ای سوار
ای خران را تو مزاحم شرم دار !!
ای بسا روی سخن با خود دارد که از واقعیت بریده به خیال پناه آورده است
به او که دسترسی نداریم سرکار که وی و اندیشه های خرد گریز اورا گویا خوانده و درس داده ایداین چریدن حس جان از آفتاب را برای مایان روشن فرمایید.
سپاس می گزاریم

👆☹

محمد علی لطفی نوشته:

آیا مگر گردش زمین را به دور خودش و به دور خورشید با حواس بینایی و چشایی و لمسایی و شنیداری و …….میتوان متوجه شد و “درک”کرد؟!.آیا حواس ما ، ما را به بیراهه نمیبرند و از واقعیات و حقایق دورمان نمیکنند؟!.

👆☹

سیدجعفرکاظمی نوشته:

سلام حاشیه ای ندارم فقط “گرچه باشددر نوشتن شیر شیر صحیح است وبین آن واو وجود ندارد

👆☹

فرهاد نوشته:

بود بقالی و وی را طوطیی / خوش نوایی ، سبز گویا طوطیی

در دوران پیشین بقالی بود که طوطی خوش آواز و سبز رنگی داشت و این طوطی با مردم حرف می زد .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۸

در دکان بودی نگهبان دکان / نکته گفتی با همه سوداگران

این طوطی در واقع نگهبان دکان بود و با همه مشتریان نکته و لطیفه می گفت .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۹

در خطاب آدمی ناطق بوی / در نوای طوطیان ، حاذق بوی

این طوطی با آدمیان حرف می زد و در نغمه سرائی طوطیان نیز بسیار ماهر بود .

– در برخی از نسخه ها بعد از بیت فوق دو بیت الحاقی آمده که مضمونش این است : روزی صاحب دکان به منزلش رفته بود و طوطی مواظب دکان بود که ناگهان گربه ای برای شکار موشی داخل دکان پرید و طوطی از ترس جانش .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۰

جست از سوی دکان ، سویی گریخت / شیشه های روغن گل را بریخت

از یک طرف دکان پرید طرف دگر و شیشه های روغن گل را روی زمین ریخت .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۱

از سوی خانه بیامد خواجه اش / بر دکان بنشست فارغ ، خواجه وش

صاحب طوطی از سوی خانه اش به دکان آمد و فارغ و آسوده با متانت و بزرگی در آنجا نشست .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۲

دید پر روغن دکان و و جامه چرب / بر سرش زد ، گشت طوطی کل ز ضرب

بقال دید که دکان پر از روغن شده و لباسش چرب گشته است از اینرو چنان خشمگین شد که بر سر طوطی زد و از شدت ضرب دستش طوطی کچل شد .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۳

روزکی چندی سخن ، کوتاه کرد / مرد بقال از ندامت، آه کرد

طوطی چند روزی سخن نگفت و مرد بقال از مشاهده این وضع آه ندامت برکشید .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۴

ریش برمی کند و می گفت : ای دریغ / کافتاب نعمتم شد زیر میغ

بقال از شدت اندوه ریش خود را می کند و می گفت افسوس که آفتاب نعمت و دولتم زیر ابر نهان شد یعنی کلام طوطی و نوای آن نعمتی بود که به زوال رفت .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۵

دست من بشکسته بودی آن زمان / چون زدم من بر سر آن خوش زبان

ای کاش در آن وقت که طوطی خوش آوازم را زدم دستم می شکست .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۶

هدیه ها می داد هر درویش را  / تا بیابد نطق مرغ خویش را

بقال برای

عشق مولانایی:
آنکه طوطی به آواز و سخن باز گردد به هر درویش و بینوائی هدیه ها می داد .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۷

بعد سه روز و سه شب ، حیران و زار / بر دکان بنشسته بد نومیدوار

پس از سپری شدن سه شبانه روز ، مرد بقال حیران و نومید و گریان بر دکان نشست .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۸

می نمود آن مرغ را هر گون شگفت / تا که باشد اندر آید او به گفت

بقال برای آن طوطی هر گونه کار شگفت و غریب انجام می داد تا شاید طوطی را به نغمه سرائی درآورد .

شرح و تفسیر بیت ۲۵۹

جولقیی سر برهنه می گذشت / تا سر بی مو ، چو پشت طاس و طشت

روزی درویشی سر برهنه و موی سترده از آنجا می گذشت که سرش مانند پشت طاس و طشت ، صاف بود .

– جولقی به دسته ای از قلندران می گفتند که به رسم این طایفه موی سر و صورت را می تراشیده و لباسی مویین و خشن از جنس جوال به تن می کردند و گاهی این لباس مرکب بوده است از پاره ها و تکه ها به رنگهای مختلف که آن را “دلق مرقع” می گفته اند . بنابراین جولقی منسوب است به جولق به معنی جوال و آن خرقه ای بوده مویین و ضخیم .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۰

طوطی اندر گفت آمد در زمان / بانگ بر درویش زد که ، هی فلان

طوطی همینکه آن درویش بی موی را دید به سخن آمد و بر او بانگ زذ که آهای فلانی .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۱

از چه ای کل با کلان آمیختی ؟ / تو مگر از شیشه روغن ریختی ؟

ای کچل ، برای چه تو نیز در سلک کچلان درآمده ای ؟ مگر تو هم از شیشه روغن ریختی ؟

شرح و تفسیر بیت ۲۶۲

از قیاسش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

از اینکه طوطی ، درویش را با خود قیاس کرده بود مردم به خنده افتادند .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۳

کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

کار انسانهای پاک و وارسته را نباید با کار خودت مقایسه کنی اگر چه املای شیر درنده با شیر خوردنی مانند هم نوشته می شود .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۴

جمله عالم زین سبب گمراه شد / کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همه مردم دنیا بدان جهت گمراه شده اند که کار انسانهای پاک و وارسته را با کار خود قیاس می کنند ، براستی که شمار اندکی از مردم از حال اولیاءالله آگاهند .

– ابدال جمع بدل است و در اصطلاح صوفیه و عرفا به گروهی از اولیاءالله گفته شود که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدل کرده اند . برخی گویند از آنرو بدان اولیاء ، ابدال گویند که اگر یکی از آنان از جایی رود . بدل خود را در آنجا می گذارد . ولی به هر حال منظور از ابدال در اینجا مطلق اولیاءالله است . مولانا می فرماید : علت گمراهی بیشتر جهانیان این است که حقیقت اولیاءالله را نشناخته اند . آنان نیز که مدعی شناختن ایشانند . دعوی بیهوده کرده اند . ابن عربی گوید : « ابدال عبارت است از ابدال سبعه ( هفت مرد ) . که یکی از آنان از محلّی می کوچد و در آنجا شخصی را در صورت خود می نهد بطوریکه کسی نمی داند که او مفقود شده است »

شرح و تفسیر بیت ۲۶۵

همسری با انبیا برداشتند / اولیا را همچو خود پنداشتند

افراد ظاهر بین و قشری مدعی برابری با پیامبران شدند و اولیای خدا را مانند خودشان تصور کردند .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۶

گفته : اینک ما بشر ، ایشان بشر / ما و ایشان ، بسته خوابیم و خور

این ظاهر بینان گفتند : ما بشریم و اولیاءالله هم بشرند ، و ما و ایشان وابسته به خوابیدن و خوردن و نیازهای طبیعی و مقتضیات غریزی هستیم . [ در آیه ۱۰ سوره ابراهیم آمده است « … گفتند ، شما نیستید مگر بشری همچو ما … » مصراع دوم نیز ناظر است به آیه ۷ سوره فرقان « و گفتند این چه رسولی است که (همانند ما) طعام خورَد و در بازار (و معابر) راه رود »

شرح و تفسیر بیت ۲۶۷

این ندانستند ایشان از عمی / هست فرقی در میان ، بی منتها

این افراد ظاهربین بواسطه کوردلی خود این حقیقت را درک نکردند که میان آنان و انبیا و اولیا فرقی بی نهایت وجود دارد .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۸

هر دو گون زنبور خوردند از محل / لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

برای مثال هر دو نوع زنبور ( زنبور عسل و معمولی ) از یک محل شیره می خورند ولی از یکی عسل بدست می آید و از یکی نیش .

شرح و تفسیر بیت ۲۶۹

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب / زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

مثال دیگر ، هر دو نوع آهو ( آهوی معمولی و آهوی ختن ) گیاه می خورند و آب می نوشند ولی از یکی مدفوع حاصل می شود و از دیگری مشک معطر .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۰

هر دو نی خوردند از یک آبخور / این یکی خالی و آن دیگر شکر

مثال دیگر ، هر دو نوع نی ( نی معمولی و نی شکر ) از یک محل آب می خورند ولی یکی خالی از شکر است و یکی پر از شکر .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۱

صد هزاران این چنین اشباه بین / فرق شان هفتاد ساله راه بین

نظیر این مثالهائی که گفتیم صد هزار مثال دیگر پیدا می شود که میان ذات آنها فرقی بسیار به طول هفتاد سال راه است .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۲

این خورد ، گردد پلیدی زو جدا / آن خورد گردد همه نور خدا

یکی

غذا می خورد و آن غذا در او پلیدی می زاید و دیگری همان غذا را می خورد ولی یک پارچه نور الهی می شود .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۳

این خورد ، زاید همه بخل و حسد / آن خورد ، زاید همه عشق احد

این یکی غذا می خورد و آن غذا در او صفات مذمومی نظیر بخل و حسادت پدید می آورد ولی آن یکی همان غذا را می خورد و عشق الهی را پدید می آورد .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۴

این زمین پاک و آن ، شوره است و بد / این فرشته پاک و آن دیو است و دد

انبیا و اولیا مانند زمین پاک و حاصلخیزند و کافران مانند شوره زار . دسته اول مانند فرشته پاک اند و دسته دوم مانند دیو و جانور وحشی .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۵

هر دو صورت گر به هم ماند ، رواست / آب تلخ و آب شیرین را صفاست

اگر ظاهر دو چیز به هم شبیه باشد مسئله مهمی نیست بلکه امری جایز است زیرا تشابه در ظاهر امری طبیعی و قهری است چنانکه آب تلخ و شیرین هردو ظاهر صاف و شفاف دارند ولی اگر چشیده شود تفاوت میان آنها آشکار گردد .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۶

جز که صاحب ذوق که شناسد ، بیاب / او شناسد آب خوش از شوره آب

بجز شخص صاحب ذوق ( کسی که قوه ذائقه اش خوب کار میکند ) چه کسی می تواند مزه این دو آب تلخ و شیرین را متوجه شود ؟ مسلما هیچ کس ، پس جستجوی او باش ، اوست که مزه آب گوار از ناگوار را تمیز می دهد .

– این بیت اشاره به این دارد که در امر سیر و سلوک باید به هادی و راهنمای صادق اقتدا کرد .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۷

سحر را با معجزه کرده قیاس / هر دو را بر مکر پندارد اساس

ظاهر بینان سحر و معجزه را مانند هم می دانند و گمان می دارند که مبنای هر دو مکر و حیله است .

سِحر = به معنی حیله و تخیّلاتِ یاوه است امّا در اصل به معنی پوشیدگی و استتار است . طبرسی گوید : سِحر ، عملی است که اسباب آن از درکِ عموم پوشیده است و عملی است وارونه نما ( مجمع البیان ، ج ۱ ، ص ۱۷۰ و تفسیر ابوالفتوح ، ج ۱ ، ص ۲۵۶ ) حاجی خلیفه نیز می گوید : سِحر ، امری پنهان و درک آن برای اکثریّتِ عقول دشوار است و آن دانشی است که در بارۀ معرفت احوالِ فلکی و اوضاع کواکب و رابطۀ آن با امور زمینی و موالیدِ ثلاثه بطور اخص بحث می کند ( کشف الضون ، ج ۲ ، ص ۹۸۰ و ۹۸۱ ) ابن خلدون نیز در تعریف سِحرگوید : و آن آگاهی به چگونگی استعدادهایی است که نفوسِ بشری در بارۀ آنها بر عالَم عناصر تأثیر می گذارد . خواه مستقیم و بی واسطه باشد و یا بوسیلۀ یاریگری از امور آسمانی . گونۀ نخستین ، ساحری و گونۀ دوم ، طلسمات است ( مقدمه ، ج ۲ ، ص ۱۰۳۹ )

سِحر ، تاریخی دیرینه دارد و خاصه در میان سریانیان و کلدانیان و قبطیان کشور مصر متداول بوده است . خاصیّت سِحر در ساحران مانند همۀ قوای بشری بصورت قوه و استعداد وجود دارد و برای به ظهور رساندن و فعلیّت بخشیدن به آن باید ریاضت ها کشید و کلیّه ریاضت های ساحری عبارت است از توجّه به افلاک و ستارگان و عوالِمِ عِلوی و شیاطین با انواع تعظیم وعبادت و خضوع و اظهارِ فروتنی و خاکساری است . و از اینرو ساحری ، وجهه ای بجز خدا و سجود به غیرِ اوست . و روی آوردن به غیر خدا کفر است و بدین سبب ساحری کفر به شمار آید . ( مقدمه ، ج۲ ، ص ۱۰۴۲ و رسائل اخوان الصفا ، ج ۴ ، ص ۲۹۵ به بعد ) بی گمان سِحر ، در افراد و نفوس تأثیر می گذارد و این امری است که قرآن کریم بدان تصریح دارد ( آیه ۱۰۲ سورۀ بقره ) و از حضرت علی (ع) روایت شده « … و سحر حق است … ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، حکمت ۳۹۲ ) یعنی سحر تأثیرش حقیقت دارد . از اینرو تعلیم و تعلّمِ سِحر شرعاََ حرام است مگر به قصد ابطال سِحر و رهاندن مسحور از شرِ ساحر . چنانکه از امام صادق (ع) مروی است که « گرۀ سِحر را بگشا ولی گرۀ سِحر مزن »

معجزه = خرق عادتی است که فقط از انبیاء صادر می شود و دیگران از آوردن نظیر آن عاجز و ناتوان اند . البته اظهار معجزه منوط به اِذنِ الهی است . هر چند خوارق عادت بر خلافِ جریان معتاد طبیعی است ولی محالِ ذاتی نیست . مولانا می گوید اساسِ سِحر توجّه به نیروهای شیطانی است در حالیکه مبنای معجزه ، اذنِ رحمانی است پس میان ای دو خرق عادت تفاوت بسیار است ولی ظاهربینان هر دو را یکسان می پندارند . بنابراین بیت فوق سِحر و معجزه را تمثیلاََ ذکر کرده تا ظاهربینان را موردِ نقد قرار دهد . چرا که آنان خود را با اولیاء و کاملان یکسان مقایسه کنند .

 

شرح و تفسیر بیت ۲۷۸

ساحران موسی از استیزه را / بر گرفته چون عصای او عصا

ساحران در دوران حضرت موسی (ع) از سر عناد و مجادله ، خود را مانند حضرت موسی (ع) پنداشتند و عصائی مانند عصای او بدست گرفتند .

شرح و تفسیر بیت ۲۷۹

زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف / زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

میان عصای ساحران فرعونی تا عصای موسی (ع) فرقی فاحش است و کار حیله گرانه ساحران با معجزه موسی (ع) خیلی تفاوت دارد .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۰

لعنت الله این عمل را در قفا / رحمت الله آن عمل را در وفا

کار ساحران لعنت خ

دا را به دنبال خود دارد و کار موسی (ع) رحمت الهی را .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۱

کافران اندر مری بوزینه طبع / آفتی آمد درون سینه ، طبع

کافران در عناد و ستیز خود طبعی بوزینه وش دارند یعنی مخالفت هاشان تقلیدی است نه از روی تحقیق چرا که طبیعت نفسانی در نهاد آدمی آفتی بزرگ است . مری به معنی عناد و ستیز است و بوزینه طبع به معنی مانند بوزینه .

– آنان بر گونه آبا و اجداد خود مشی می کنند و بر آئین موروثی هستند . ( رجوع شود به آیه ۲۱ سوره لقمان )

شرح و تفسیر بیت ۲۸۲

هرچه مردم می کند ، بوزینه هم / آن کند کز مرد بیند دم به دم

هر کاری که انسان می کند بوزینه هم لحظه به لحظه هر چه می بیند همان را تقلید می کند .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۳

او گمان برده که من کردم چو او / فرق را کی داند آن استیزه رو ؟

بوزینه گمان کرده که کارش مانند کار انسان است ولی آن حیوان لجوج و گستاخ چگونه ممکن است دریابد که میان این دو عمل فرقی شگرف است .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۴

این کند از امر و ، او بهر ستیز / بر سر استیزه رویان خاک ، ریز

انبیا و اولیا به امر خداوند کار می کنند و حال آنکه مقلدان بوزینه صفت کارشان بر اساس تقلید است پس بر سر گستاخان ستیزه گر خاک بریز یعنی ترکشان کن .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۵

آن منافق با موافق در نماز / از پی استیزه آید ، نی نیاز

این درست است منافق هم مانند مومن راستین به نماز می ایستد ولی نماز منافق از روی حق ستیزی است نه از روی اخلاص و نیاز قلبی .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۶

در نماز و روزه و حج و زکات / با منافق ، مومنان در برد و مات

در نماز و روزه و حج و زکات ، مومنان و منافقان حالت برد و باخت دارند ، مومنان چون خلوص دارند عبادات را خالصانه انجام می دهند ولی منافقان به سبب عدم خلوص بازنده و حرمان زده هستند .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۷

مومنان را برد باشد عاقبت / بر منافق ، مات اندر آخرت

سرانجام مومنان به رستگاری رسند ولی منافقان در آخرت زیانکار و گرفتار شوند .

–  قسمتی از آیه ۸۳ سوره قصص : نیک فرجامی از آن پرهیزگاران است و در آیه ۱۴۵ سوره نسا آمده است : همانا منافقان در پست ترین مرتبه دوزخ اند و برای ایشان یاوری نیابی .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۸

گرچه هر دو بر سر یک بازی اند / هر دو با هم مروزی و رازی اند

هر چند مومن و منافق هر دو یک عمل را پیش گرفته اند ولی هر دو نسبت به یکدیگر بسیار دور و بیگانه اند .

– رازی و مروزی دو چیز دور از هم و مخالف . ظاهرا به مناسبت آنکه مرو در مشرق ایران و ری در مغرب ایران واقع است .

شرح و تفسیر بیت ۲۸۹

هر یکی سوی مقام خود رود / هر یکی بر وفق نام خود رود

سرانجام هر یک از مومن و منافق به جایگاه و مرتبه اصلی خود می رود و هر یک از آن دو مطابق حقیقت نام خود راهی را می پیماید .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۰

مومنین خوانند ، جانش خوش شود / ور منافق گویی ، پر آتش شود

اگر به منافق ، مومن بگوئی شادمان گردد زیرا او دوست دارد که وی را بر خلاف باطن تیره اش در صف پاکدلان به شمار آرند و اگر او را منافق صدا زنند سخت خشمگین شود زیرا در اینصورت باطنش هویدا شود .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۱

نام او محبوب از ذات وی است / نام این مبغوض از آفات وی است

محبوبیت نام مومن ناشی از حقیقت ذات اوست ، و سبب منفور شدن منافق نیز آفات بیماری روحی و نفاق اوست .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۲

میم و واو و میم و نون تشریف نیست / لفظ مومن ، جز پی تعریف نیست

لفظ ” مومن” که از چهار حرف میم و واو و میم و نون تشکیل شده به ذات مومن شرافتی نمی بخشد بلکه لفظ “مومن” برای تعریف و توصیف ذاتی وضع شده که حقیقتا ایمان داشته باشد نه اینکه الفاظی را لقلقه لسان کند .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۳

گر منافق خوانی اش ، این نام دون / همچو کژدم می خلد در اندرون

اگر منافق را بدین نام بخوانی ، این نام پست و حقیر قلب او را مانند عقرب نیش می زند .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۴

گر نه این نام اشتقاق دوزخ است / پس چرا در وی مذاق دوزخ است ؟

اگر نام ” منافق ” از صفت دوزخی نفاق سرچشمه نگرفته پس چرا منافق طبعی دوزخی دارد .

– مولانا و عموم عرفا بهشت و دوزخ را مکان خارجی نمی دانند بلکه آنرا تجسم اخلاق و ملکات روحی شخص می شمرند .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۵

زشتی آن نام بد ، از حرف نیست / تلخی آن آب بحر ، از ظرف نیست

زشتی و قباحت نام ” منافق ” از حروف آن نیست همانگونه که تلخی آب دریا از کوزه ای که آب دریا را در آن می ریزند نیست بلکه از خود دریاست .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۶

حرف ، ظرف آمد در او معنی چو آب / بحر معنی ، عنده ام الکتاب

حروف مانند ظرف است و معنی در آن مانند آب است ، یعنی همانطور که آب را در ظرف می ریزند معنی را نیز در قالب حروف می ریزند ، همانا ام الکتاب که دریای معنویات است در نزد خداوند است .

– نیکلسون می گوید : ام الکتاب ، کتاب علم الهی و قضاء سابق نیز هست . این کتاب هر چیز گذشته ، حال و آینده را از ازل تا به ابد شامل

در سال نهم هجری شخصی به نام مسلمه با گروهی از افراد قبیله یمامه به خدمت رسول خدا رسیدند و چون از محضر ایشان بازگشتند راه ارتداد پیشه خود ساختند . سپس نامه ای به حضرت رسول نوشت و مدعی پیامبری شد از اینرو پیامبر برای تخفیف شأن او ، وی را مسیلمه کذاب خواند . پس از وفات رسول خدا کار مرتدان بالا گرفت و تنها قبیله ثقیف و قریش به ارتداد نرفتند . او سرانجام به سال یازدهم هجری در جنگی کشته شد .

شرح و تفسیر بیت ۳۲۲

بو مسیلم را لقب کذاب ماند / مر محمد را اولوالالباب ماند

سرانجام مسیلمه به لقب کذاب یعنی بسیار دروغگو ملقب شد و حضرت محمد (ص) به لقب اولوالالباب یعنی صاحبان عقل و خرد ملقب شدند .

شرح و تفسیر بیت ۳۲۳

آن شراب حق ختامش مشک ناب / باده راختمش بود گند و عذاب

مردان الهی مانند شراب حق اند که مهرش مشک ناب است در حالیکه شراب دنیوی طعم تلخ و زننده دارد .

– ختام یا مهر ، همان گلی است که دهانه شیشه شراب را با آن می پوشاند ، می گوید دهانه شیشه شراب بهشتی با مشک پوشانده می شود .

است . معنی اصلی نام هایی چون مومن و منافق از علم ازلی خداوند نشات می گیرد و روح هایی که این نام ها بدان تعلق دارد مقدر و اطلاق می گردد . خداوند مومن راستین را ظرفی ساخته است از لطف و رحمت خویش و منافق را ظرفی از قهر و غضب خویش .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۷

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان / در میانشان برزخ لایبغیان

در این جهان میان دریای تلخ و شیرین سدی است نامرئی که در هم نمی آمیزند . [ دریای تلخ کنایه از کافران و دریای شیرین کنایه از مومنان است . گرچه مومن و کافر بر حسب ظاهر در کنار هم حشر و نشر می کنند ولی بر حسب باطن از هم جدا هستند و آن سد و برزخی که آنان را از هم جدا می کند حقیقت ذات آنان است . ]

– مصراع دوم مقتبس است از آیه ۱۹ و ۲۰ سوره رحمن که می فرماید « اوست که اندر آمیزد دو دریا را اما میان آن دو دریا حائلی است که در هم نیامیزند » و هم چنین اشاره ای است به آیه ۵۳ سوره فرقان که می فرماید « و اوست که اندر آمیزد دو دریا را ، آب این دریا زلال و گواراست و آب آن یکی تلخ و شورگین و میان این دو دریا مانع و حائلی نهاده که در هم نیامیزند » . بعضی از مفسران قرآن کریم در پی آن رفته اند که دو دریای مورد اشاره قرآن کریم را پیدا کنند و در این باب تحقیقاتی نیز شده است . بعضی گفته اند که مراد از آن حائل یا برزخ ، درجۀ غلظت آب شور و شیرین و یا وزن مخصوص که سبب می شود برای مدتی این دو نوع آب در هم نیامیزند . به هر حال مولانا آن را استعاره ای از اختلاط ظاهری و تمایز باطنی صالحان و طالحان گرفته است .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۸

دان که این هر دو ز یک اصلی روان / بر گذر زین هر دو ، رو تا اصل آن

این حقیقت را بدان که این دو دریای تلخ و شیرین یعنی حقیقت آدمیان صالح و طالح از یک اصل سرچشمه گرفته است . تو باید از ظاهر این دو بگذری و به اصل حقیقت آنها برسی .

– پس مادام که در ظواهر توقف کرده ای نمی توانی حقیقت ذات اهل کفر و ایمان را باز شناسی . جمیع صوفیه ، همه هستی را مظهر اسماء و صفات حق می دانند . از اینرو کفر را وظهر اسم مضل و ایمان را مظهر اسم هادی می شمرند .

شرح و تفسیر بیت ۲۹۹

زر قلب و زر نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

برای مثال عیار طلای خالص و ناخالص را نمی توانی بدون سنگ محک تعیین کنی .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۰

هر که را در جان خدا بنهد محک / مر یقین را باز داند او ز شک

اگر خداوند در باطن کسی محک علم و عرفان را به ودیعت نهد ، چنین کسی هرگونه یقین را از شک باز خواهد شناخت .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۱

در دهان زنده خاشاکی جهد / آنگه آرامد ، که بیرونش نهد

برای مثال اگر در دهان زنده ای خس و خاشاکی داخل شود ، مادام که آن خس و خاشاک را از دهان خود بیرون نیاورده آرام نمی گیرد .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۲

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد / چون درآمد ، حس زنده پی ببرد

در میان هزاران لقمه اگر فقط یک خاشاک وارد دهان شود حس آدم زنده آنرا درمی یابد .

–  مولانا در چند بیت اخیر می فرماید چون حق و باطل در ظاهر  یکسان به نظر می آید از اینرو میزان و محکی لازم می آید که تمیز این دو میسر گزدد و به نظر مولانا این میزان دل پاک و زدوده از هواهای نفسانی است و سپس این حس باطنی مهذب را به دهان آدم زنده تشبیه کرده که می تواند خس و خار را در میان لقمه غذا احساس کند .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۳

حس دنیا ، نردبان این جهان / حس دینی ، نردبان آسمان

حس دنیوی نردبان این جهان محسوس است یعنی عقل معاش و حس ظاهری و دنیوی فقط می تواند مدرکات مربوط به این جهان فرودین را دریابد ولی حس دینی مدرکات عرفانی را درمی یابد .

– نیکلسون می گوید همانگونه که سلامت جسم به فعالیت حواس طبیعی وابسته است ، سلامت روح نیز به پالایش حواس روحانی وابسته است که عارف بوسیله این حواس به معرفت خدا نائل می شود .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۴

صحت این حس ، بجویید از طبیب / صحت آن حس ، بخواهید از حبیب

سلامتی حواس ظاهری را از طبیب جسم جویا شوید ولیکن سلامتی حواس دینی و عرفانی را از خداوند طلب کنید .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۵

صحت این حس ز معموری تن / صحت آن حس ، ز ویرانی بدن

سلامتی حواس ظاهری از سلامتی کالبد جسمانی حاصل می آید ، ولیکن سلامتی حواس دینی و عرفانی از ویرانی کالبد ، یعنی ترک هواهای نفسانی و حظوظ جسمانی .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۶

راه جان ، مر جسم را ویران کند / بعد از آن ویرانی آبادان کند

راه جان ابتدا کالبد عنصری را ویران می کند یعنی ترک شهوات می کند و سپس آنرا آباد می کند یعنی بعد از فنای اوصاف جسمانی به مقام شهود قلبی میرسد.

شرح و تفسیر بیت ۳۰۷

کرد ویران ، خانه بهر گنج زر / وز همان گنجش کند معمورتر

بعنوان مثال ، هرگاه کسی اطلاع یابد که در خانه اش گنجی از طلا نهفته است ، ابتدا خانه اش را ویران می کند و سپس گنج را می یابد و چون بدان گنج دست یافت مجددا خانه اش را می سازد منتهی بسیار آبادتر و زیباتر از خانه پیشین .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۸

آب را ببرید و جو را پاک کرد / بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

مثال دیگر ، کسی که بخواهد جوی آبی را از مواد زائد پاک کند ابتدا جریان آب را به جوی قطع کرده و سپس آنرا تمیز میکند و آنگاه آب زلال را بدان روان می سازد .

– این بیت به ضرورت تهذیب و تخلیه باطن اشاره دارد .

شرح و تفسیر بیت ۳۰۹

پوست را بشکافت و پیکان را کشید / پوست تازه بعد از آنش بردمید

مثال دیگر ، هنگامی که سرنیزه ای در پوست بدن فرو می رود باید پوست را شکافت و آن تیر را بیرون آورد تا پوست و گوشت تازه بروید و جراحت التیام یابد .

– ریاضت و تهذیب نفس اگرچه سخت است ولی سبب می شود که تیرهای حیوانیت و شهوت از درون آدمی بیرون کشیده شود .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۰

قلعه ویران کرد و از کافر ستد / بعد از آن برساختش صد برج و سد

مثال دیگر ، امیری از لشکر ابتدا به دژ دشمنان حمله و آن را از چنگشان بیرون می آورد و پس از تصرف صد نوع برج و بارو و حصار بر آن می سازد .

– نیکلسون می گوید : جسم مانند قطعه ای است که خداوند روح و روان را با امر به دفاع از آن در برابر “کافر” یعنی در برابر نفس اماره در آن قرار داده است و در آن زمان که جسم را هوس های پلید نفسانی اشغال کند . روح باید آن را ویران سازد . مهاجمان را بیرون راند و آن را دوباره عمارت کند و غیر قابل تسخیر سازد .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۱

کار بی چون را که کیفیت نهد ؟ / این که گفتم هم ضرورت می دهد

چه کسی می تواند کیفیتی برای کار خداوند قائل شود ؟ و تازه این حرفهائی را که زدم از روی ناچاری بود .

( فعل خداوند فاقد کیفیت است و عقل محدود بشر نمی تواند افعال الهی را شرح دهد )

شرح و تفسیر بیت ۳۱۲

گه چنین بنماید و گه ضد این / جز که حیرانی نباشد کار دین

کارهای خداوند روی قواعد معهود بشری صورت نمی گیرد از این رو گاهی بدین صورت انجام می شود و گاهی بدان صورت ، اصولا کار دین جز حیرت چیز دیگری نیست .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۳

نی چنان حیران که پشتش سوی اوست / بل چنین حیران و غرق و مست دوست

البته منظورم از حیران شدن این نیست که شخص حیران ، از حق رخ برتابد بلکه مرادم حیرتی است که شخص حیران ، مست و مستغرق حق شود .

حیرت = حالی ناگهانی که بر قلب عارفان به هنگام تامل و تفکر درآید و آنان را از تامل و اندیشه بازدارد . حیرت بر دو نوع است . حیرتی که منشا آن علم و معرفت است و دوم حیرتی که منشا آن جهل و لاشعوری است . حیرت عارفان از نوع اول است .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۴

آن یکی را روی او شد سوی دوست / و آن یکی را روی او ، خود روی اوست

آنکه حیران جمال حق است هماره متوجه حق است و روی به حضرت دوست دارد اما آنکه حیران جمال کاذب دنیاست پشت به حق دارد و رویش هماره به سوی دنیا و نفسانیات است .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۵

روی هر یک می نگر ، می دارپاس / برکه گردی تو ز خدمت روشناس

به حقیقت و ذات حیرانان حق و حیرانان دنیا خوب درنگر ، شاید تو نیز حقیقت شناس شوی .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۶

چون بسی ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست

زیرا همیشه بسیاری از مردم هستند که باطنی شیطانی و ظاهری انسانی دارند ، اینان خود را به صورت اهل حقیقت می آرایند و دعوی پیشوائی می کنند و افراد ساده لوح را به دام می افکنند ، پس روا نیست که به هر دستی ، دست بیعت و اطاعت داد .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۷

ز آنکه صیاد آورد بانگ صفیر / تا فریبد آن مرغ را ، آن مرغ گیر

مثلا شکارچی برای صید طیور ، صدای آنها را تقلید می کند و آوائی مانند پرندگان در می آورد .

– صفیر به معنی آوازی است که برای طلب مرغان کنند که شبیه آواز همان مرغ است .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۸

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش / از هوا آید ، بیابد دام و نیش

وقتی که پرنده صدای همجنس خود را می شنود از هوا پائین می آید و به دام صیاد می افتد .

شرح و تفسیر بیت ۳۱۹

حرف درویشان بدزد مرد دون / تا بخواند بر سلیمی ز آن فسون

فرد فرومایه ، سخنان درویشان راستین را می دزد و آن را حفظ می کند تا برای اشخاص ساده لوح بازگوید و آنان را بدین وسیله خام و گمراه سازد .

شرح و تفسیر بیت ۳۲۰

کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان ، حیله و بی شرمی است

در حالی که کار مردان الهی این است که به مردم گرمی معنوی بخشند و آنان را از دل مردگی و  افسردگی  روحی برهانند ، ولی کار مدعیان ، نیرنگ بازی و بی حیائی است که الفاظی چند از اهل حقیقت اقتباس می کنند تا خود را در سلک اهل الله جا بزنند و ساده لوحان را بفریبند .

شرح و تفسیر بیت ۳۲۱

شیر پشمین از برای گد کنند / بو مسیلم را لقب ، احمد کنند

مثلا شیر پشمین ساختگی را برای گدائی بکار می برند ، یعنی برای خود ظاهری مانند شیران طریقت درست می کنند تا به مطامع دنیوی برسند . این سیاهکاران مسیلمه کذاب را احمد ( ص ) لقب می دهند یعنی شخص عاطل و بی حقیقتی را حق جلوه می دهند .

– در اواخر دوران حیات رسول الله (ص) یعنی

👆☹

دیلی خبر نوشته:

شرح عرفانی بسیار جالب از مثنوی معنوی مولانا توسط استاد عرفان در پیام رسان سروش به ادرس :dailykhabar@ موجود است.حتما سر بزنید.با اطمینان می گویم لذت خواهی برد

👆☹

مینو نوشته:

با سپاس فراوان آقای فرهاد عزیز برای معنی و تفصیر

👆☹

حمید محمودی نوشته:

بسیار عالی.متشکرم

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام