گنجور

بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی

در نوای طوطیان حاذق بدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان

بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد

مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ

کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان

که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را

تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار

بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت

تا که باشد اندر آید او بگفت

جولقیی سر برهنه می‌گذشت

با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان

بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی

هست فرقی درمیان بی‌منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب

زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور

این یکی خالی و آن پر از شکر

صد هزاران این چنین اشباه بین

فرقشان هفتاد ساله راه بین

این خورد گردد پلیدی زو جدا

آن خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد

وآن خورد زاید همه نور احد

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد

این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر به هم ماند رواست

آب تلخ و آب شیرین را صفاست

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب

او شناسد آب خوش از شوره آب

سحر را با معجزه کرده قیاس

هر دو را بر مکر پندارد اساس

ساحران موسی از استیزه را

برگرفته چون عصای او عصا

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف

زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

لعنة الله این عمل را در قفا

رحمة الله آن عمل را در وفا

کافران اندر مری بوزینه طبع

آفتی آمد درون سینه طبع

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم

آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او

فرق را کی داند آن استیزه‌رو

این کند از امر و او بهر ستیز

بر سر استیزه‌رویان خاک ریز

آن منافق با موافق در نماز

از پی استیزه آید نه نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات

با منافق مؤمنان در برد و مات

مؤمنان را برد باشد عاقبت

بر منافق مات اندر آخرت

گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

هر یکی سوی مقام خود رود

هر یکی بر وفق نام خود رود

مؤمنش خوانند جانش خوش شود

ور منافق تیز و پر آتش شود

نام او محبوب از ذات وی است

نام این مبغوض از آفات وی است

میم و واو و میم و نون تشریف نیست

لطف مؤمن جز پی تعریف نیست

گر منافق خوانیش این نام دون

همچو کزدم می‌خلد در اندرون

گرنه این نام اشتقاق دوزخست

پس چرا در وی مذاق دوزخست

زشتی آن نام بد از حرف نیست

تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

حرف ظرف آمد درو معنی چون آب

بحر معنی عنده ام الکتاب

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان

در میانشان برزخ لا یبغیان

وانگه این هر دو ز یک اصلی روان

بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن

زر قلب و زر نیکو در عیار

بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

هر که را در جان خدا بنهد محک

هر یقین را باز داند او ز شک

در دهان زنده خاشاکی جهد

آنگه آرامد که بیرونش نهد

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد

چون در آمد حس زنده پی ببرد

حس دنیا نردبان این جهان

حس دینی نردبان آسمان

صحت این حس بجویید از طبیب

صحت آن حس بجویید از حبیب

صحت این حس ز معموری تن

صحت آن حس ز تخریب بدن

راه جان مر جسم را ویران کند

بعد از آن ویرانی آبادان کند

کرد ویران خانه بهر گنج زر

وز همان گنجش کند معمورتر

آب را ببرید و جو را پاک کرد

بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

پوست را بشکافت و پیکان را کشید

پوست تازه بعد از آنش بر دمید

قلعه ویران کرد و از کافر ستد

بعد از آن بر ساختش صد برج و سد

کار بی‌چون را که کیفیت نهد

اینک گفتم این ضرورت می‌دهد

گه چنین بنماید و گه ضد این

جز که حیرانی نباشد کار دین

نه چنان حیران که پشتش سوی اوست

بل چنان حیران و غرق و مست دوست

آن یکی را روی او شد سوی دوست

وان یکی را روی او خود روی اوست

روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس

بوک گردی تو ز خدمت روشناس

چون بسی ابلیس آدم‌روی هست

پس بهر دستی نشاید داد دست

زانک صیاد آورد بانگ صفیر

تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش

از هوا آید بیاید دام و نیش

حرف درویشان بدزدد مرد دون

تا بخواند بر سلیمی زان فسون

کار مردان روشنی و گرمیست

کار دونان حیله و بی‌شرمیست

شیر پشمین از برای کد کنند

بومسیلم را لقب احمد کنند

بومسیلم را لقب کذاب ماند

مر محمد را اولوا الالباب ماند

آن شراب حق ختامش مشک ناب

باده را ختمش بود گند و عذاب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فضل الله شهیدی نوشته:

بنام خدا
داستانی جالب است خلاصه اینکه یک طوطی از صاحبش بواسطه ریختن شیشه روغن بادام ضربه خورده وپرهای سرش ریخته بوداین طوطی بعدا چون یک مرد کله طا س را دید ناگهان گفت که مگرتو هم از شیشه روغن ریختی! “از قیا سش خنده آمد خلق را”
مولوی نتایج زیادی از داستان میگیرد وتفاوت اولیا وانبیا راکه گاه با مردم عادی یکسان تلقی میشوند وتفاوت زنبور عسل وزنبور گزنده وتفاوت زمین حاصلخیزو زمین شوره و بالاخره تفاوت حس دنیا وحس عقبی وتفاوت مسیلمه کذاب وپیامبر را خاطر نشان میکند که با نگاه ظاهری و نگرش پزیتیویسمی (باصطلاح غربی) یکسان دیده نشوند
جز اینها نکات دیگری مانند عیب خود را در دیگران دیدن و شخصیت خودرا در دیگران دیدن ومحو آنها شدن وشخصیت دیگری را در خود دیدن وغیره در روابط اجتماعی معمول است مثلا بسیاری از تهمت ها که به بیگناهی زده میشود ریشه اش در نفس گوینده است ونوعی فرا فکنی است ومربیان اطفا ل چه بسا حال کودک را درک نمیکنند وذهنیت خود را بر او تحمیل مکنند و در نتیجه طفل تصور غیر واقعی از خود پیدا میکند وتصور ما از اشخاص مشهورهم چه بسااز قیاس به نفس وتوهم پیدا میشود مولوی در جای دیگر میگوید محبوب ومعشوق تو هم در ذات تست نه در بیرون تو(ویسه معشوق هم در ذات تست..) تا وقتیکه ما انسانها یگا نگی واستقلال ذاتی خودرا نیافته ایم از این اشکالات مصون نبستیم وذهنیت ما برغم بینش درست حرف اول را میزند ود یگران را باخود میآمیزیم( البته یافتن هویت اصلی خویش کار آسانی نیست) هم مولوی گوید:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو زخود نشناخته
نتیجه سخن اینکه توفیق بزرگی است اگر بتوانیم توجه کنیم که در عین نیاز به دیگران یگانه ومنحصربه فرد آفریده شده ایم وصفت یگانگی خداوند انعکاسی بر ما دارد که”الواحد لا یصدر الی الواحد” واز شرک وشرکا فاصله بگیریم وبدانیم حتی نشئه هستی ما از دیگران پنهان وافاضه غیبی است آنکه از پشت چشمان ما بیرون را مینگرد برای هیچکس جز خدا شناخته نیست (به قول شهید مطهری این بهترین نمونه غیب است) متاسفانه طبق ذهنیت شرطی شده خود را از قیاس با دیگران میشنا سیم و گمان میکنیم اصل وجودمان دیده میشود در حالیکه فقط صفات ظاهر ما مرئی است. قابل توجه است که هر کسی مفهوم ومصداق بشریت است وبیهوده مصداق بشررا خارج از خود میجوید اگر کسی پپرسد بشر کیست وچیست پاسخش تنها در خودش است بقول مولوی:
ازهمانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر ترا

شهریار نوشته:

بعد از بیت
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی

این دو بیت را جا انداخته اید:

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه ای برجست ناگه بر دکان

بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

پاسخ: با تشکر از شما، ابیات جا افتاده طبق فرموده اضافه شدند.

رسته نوشته:

موضوع دو بیت جا افتاده

مطابق چاپ نیکلسون آن دو بیت فوق الذکر در متن نیست بلکه در حاشیه است. همان صورت اول صواب تر است.

شایان نوشته:

من در کتاب ادبیات سال اول دبیرستان این بیت رو اینجوری دیدم:
طوطی اندر گفت آمد در زمان بانگ بر درویش زد که هی فلان

از چه ای کل با کلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

اسعدنصاری نوشته:

به نام الله.جناب مولوی به چند مسئله اشاره دارند ۱-بطلان قیاس.یکی از مسائل مهم واختلافی بین امامیه وغالب اهل سنت مسئله حجیت وعدم حجیت قیاس است که شیعه معتقد به بطلان قیاس از نوع تمثیل می باشد. ۲-بحث ام الکتاب ولوح محفوظ ونزول قرآن از لوح محفوظ که در مقام لدن قرار دارد.

فرید خالقی نوشته:

در لغت نامه دهخدا بیت
شیر پشمین از برای کد کنند

بومسیلم را لقب احمد کنند

به صورت
جامه پشمین از برای کد کند
بومسیلم را لقب احمد کند
آمده است که به نظر معنی آن درست تر است. خواهشمندم اصلاح فرمایید.


پاسخ: با تشکر، با متن چاپی مثنوی معنوی انتشارات زوار به سعی دکتر محمدرضا برزگر خالقی بر اساس متن نسخهٔ قونیه ۶۷۷ مقابله شد: همین است که در متن آمده، تغییری اعمال نشد.

محمدرضاحاجی بنده نوشته:

ازبیت: چون بسی ابلیس آدم روی هست/پس بهردستی نشایدداددست/تاچهاربیت بعدازآن مولوی به مامی آموزد که این اصطلاحی که بین مردم رایج است که نبین کیه ببین چی میگه .کاملااشتباه میباشد.
حرف درویشان بدزددمرددون/تابخواندبرسلیمی زان فسون/
آدمهای شیطان صفت چهارتاآیه وحدیث واشعارزیباراحفظ میکنندوباافسونگری که خودبلدندبکارمیبرندتادیگران رافریب بدهند.

بچه کنجکاو نوشته:

بعد از بیت:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

چرا یک سری ابیات حذف شده؟! مثل:
این یکی شیر است اندر بادیه / آن یکی شیر است …
این یکی شیر است که آدم می خورد / و آن یکی شیر است که آدم می خورد

بیداد نوشته:

دز بیت اول :بود بقالی و وی را طوطیی
خوش نوایی سبز گویا طوطیی
درست میباشد آوردن (و) بعد از سبز ترکیب سبز گویا را از بین میبرد (سبز گویا) اضافه تشبیهی که گویش طوطی را به سبز بودن و زیبایی تشبیه میکند
لبته بیت برگرفته از تصحیح نیکلسون میباشد بدون واو

بیداد نوشته:

در بیت ۱۴ به جای گفت باید شگفت باشد به تصحیح نیکلسون که از نظز معنی هم درست تر است
می نمود آن مرغ را هر گون شگُفت
تا که باشد کاندر آید او بگفت
یعنی برای طوطی کارهای شگفت انگیز انجام میداد یا کاریی میکرد که از تعجب و حیرت به زبان بیاید

بیداد نوشته:

ببخشید بجای نهفت باید شگفت باشد با پوزش فراوان

پویا نوشته:

عالی

مبتدی نوشته:

مولانا در این حکایت شیرین ضمن محکوم کردن قیاس می خواهد نکات عرفانی خاصی را بشرح زیر متذکر شود.

۱) طوطی : (۳) نماد مقلدانی که سخن اولیا الهی را تکرار می کنند بدون آنکه حقیقت آن را دریابند. (تاجدینی ، ۱۳۸۲؛ ۶۵۶-۶۵۴ )

گفت را آموخت زان مرد هنر

لیک از معنی و سرّش بی خبر

از بشر بگفت منطق یک به یک

از بشر جز این چه داند طوطیک

هم چنان در آینه جسم ولی

خویش را بیند مرید ممثلی

از پس آینه عقل کل را

کی ببیند وقت گفت ماجرا (مثنوی دفتر پنجم بیت های ۸و۳۵،۱۴)

۲) بقال : کنایه از مراد و راهنمایی سالک الی الله است.

۳) روغن گل: کنایه است از مبانی و ارزش های طریقت

۴) موهایی که از سر طوطی می ریزد: کنایه است از حیثیت و ارزش ظاهری مرید که قرآن از آن به عنوان ریش یاد می کند و می فرماید:

یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباساً یواری سوآتکم و ریشاً

ای فرزند آدم، لباسی برای شما فرو فروستادیم که اندام شما را می پوشاند و مایه ریش و زینت شماست (سید حسین حق شناس، ۱۳۸۴ ؛۲۷ )

محمود محمودی نوشته:

فضل الله شهیدی حق مطلب را ادا کردی . در واقع وقتی انسان خود را بیابد . به درستی بر دروازه دل می نشیند و اجازه ورود بیگانه ها را نمی دهد.و اصولا تصویر و یاد کسانی که خوشایند انسان نیستند تصورشان هم لطفی ندارد. در این صورت انسان کمتر قضاوت می کند و به غیر خود می پردازد. اینکه فرموده اید: هویت یابی کار آسانی نیست کاملا درست است زیرا به صبرو حوصله نیاز دارد. و علیرغم اینکه برخی می گویند. انسان ناگهان به شناخت خود می رسد. تجربه نشان می دهد. که ضمیر تکه تکه شده انسان . اندک اندک و بسیار خردخرد . به جمعیت می رسد. و دوبین ها گام به گام کمرنگ می شود. و سرانجام وجود انسان یک پارچه می گردد. و انسان از رنج و نگرانی و شک و تردید و دو دلی رها می گردد. شاد باشید.

روفیا نوشته:

معادل جان کلام مولوی در یک ضرب المثل انگلیسی :
appearences are deceptive
ظواهر گمراه کننده هستند …

روفیا نوشته:

روی هر یک می نگر می دار پاس
بوک گردی تو ز خدمت روشناس

یعنی چه ؟
ایا یعنی تو عجالتا احترام هر رویی را نگاه دار تا زمانی که در اثر خدمت به خلق بصیرتی بیابی و بتوانی تفاوت چیزهای ظاهرا مشابه را تشخیص دهی ؟

روفیا نوشته:

اقای فضل ا… شهیدی گرامی
البته نباید فراموش کرد که مقایسه از ابزارهای اولیه ذهن بشر در درک شباهت ها و تفاوت ها و پیشرفت علم است .
نخستین دانشمندان چگونه گروه های مختلف مخلوقات را رده بندی کردند به حمادات و گیاهان و حیوانات تا به امروز که این جدول بسیار مفصل شده است ؟
امروزه از همین رده بندی ها و درک شباهت ها و تفاوت ها استفاده کرده در درمان بیماریها مسیر کوتاهتری را طی می کنند .
ولی این قیاسی که مولانا ما را از ان برحذر می دارد قیاس در شباهت های ظاهریست .
خود مولانا راهکار را در جای دیگر میفرماید :

چون غرض امد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
همه جا این غرض است که مانع از دیدن حق می شود .
غرض یعنی اینکه ما در رویارویی با یک مسئله بیطرف نباشیم . مثلا می پنداریم اگر این را بگوییم منافع حزبمان یا ایدئولوژیمان تامین می شود یا مثل مادری که به دروغ گناه فرزندش را کتمان کند .او می پندارد میتواند بدین وسیله قانون عدل الهی را دور بزند . در حالیکه بی غرضی از این اندیشه توحیدی نشات میگیرد که ما بدانیم قوانین حاکم بر دهر قدرتمند و غالب و خطا ناپذیر هستند و حقیقت همیشه برنده داستان است و ما کوچکتر از انیم که این قوانین را دور بزنیم . بنابر این تسلیم محض حقیقت شده و بی هیچ مقاومتی و بی غرض و مرض حقیقت را می پذیریم . حجابها از جلوی دیدگانمان به کنار میرود و حقیقت را به تمام و کمال میبینیم .

فضل الله شهیدی نوشته:

روفیای گرامی
نظر شما ودوستان دیگر را خواندم بلی قیاس ومقایسه در رشته های علوم خیلی ارزشمند است وباعث کشفیات حدید شده ومیشود
اما قیاس در معنویات وامور روانی بنحو دیگراست هرچه از علوم مادی دور تر شویم ارزش قیاس کمتر میشود تا جائی که مولانا گوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
میدانیم که قیاس واستلال بیک معناست
ودر عرفان بجای استدلال بینش وبصیرت اهمیت دارد ودر داستان فوق اگر فرضا طوطی بصیرت داشت متوحه میشد که مرد کله طاس با خودش قابل مقایسه نیست

جلال نوشته:

سلام
بنظر حقیر این بیت یه مشکلی داره
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب

جلال نوشته:

سلام
گر منافق خوانیش این نام دون
همچو (کزدم ) می‌خلد در اندرون
بنظرم کژدم باشه بمعنی عقرب

روفیا نوشته:

ایا بصیرت با قیاس و استدلال منافات دارد ؟
ایا براستی معنویات و مادیات دو مقوله مجزا از هم هستند ؟!
این پرسش همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته که ایا انسانهای عارف و اندیشمند ابزاری غیر از حواس پنجگانه دارند یا نه ابزارشان همان است با این تفاوت که انها خوب میبینند خوب میشنوند خوب می بویند خوب لمس میکنند و خوب می چشند ؟!
بنابراین خوب فکر می کنند ؟!

merce نوشته:

روفیای عزیز
ببخشید که این گونه می گویم ولی دلم میخواهد نظر شما را بدانم
انسانهای عارف و دانشمند ابزاری غیر ازحواس پنجگانه ندارند از بنده هم چیزی بیشتر ندارند فقط میدان دیدشان با من نوعی که عارف نیستم متفاوت است
آنها خوب را چیز دیگری می بینند من چیز دیگری ، یکی پول و دنیا را خوب می داند با همین حواس ، عارف مقوله ی دیگری را خوب می داند که شاید من از آن بی خبرم
شاید من همین زندگی را بدون غرق شدن در معنویات بیشتر دوست داشته باشم و شما برعکس ارزش را در علوم معنوی و عشق و ایمان بدانید
پس خوبِ هرکس با دیگری تفاوت می کند
من هم مادیات را خوب می بینم هم صحبت دنیاداران راخوب می شنوم هم بوی گل باغ و عطر کلینیک را خوب می بویم هم زلف دلبر را خوب لمس مکنم و هم نوشیدنی خوشمزه را خوب می نوشم و چون چنینم از حال عارف و اندیشمند بی خبرم
دنیای من دنیای دیگریست و اینطور فکر کردن را خوب میدانم
ضمناً : من را من نوعی فرض بفرمایید
منتظر نظرتان هستم چون برایم مهم است

شمس الحق نوشته:

روفیای عزیز مولوی در آغاز دفتر دوم مثنوی به این امر بصراحت اشاره میکند که :
راه حس راه خران است ای سوار / ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زرّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار کیشان ماهرند / حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد / حس جان از آفتابی می چرد
در این صفحه از مثنوی ابیاتیست که بر جان انسان می نشیند ، لختی در آنها تأمل کن دخترم ! درود بر تو !

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
سخنی از تی اس الیوت :
where is the life we have lost in living
where is the wisdom we have lost in knowledge
where is the knowledge we have lost in information
مرسده عزیز چنین بر میاید که اطلاعات در ارتباط با یکدیگر دانش و دانش ها در کنار هم عقل و عقل ها با هم عشق را پدید می اورند .
مثلا فرض کنید کودک سه ساله ای هستید که میبینید کودکی اسباب بازی جذابی دارد . این جزو مقوله اطلاعات است . اسباب بازی کودک را ازو می ربایید .
واکنش او به شما نشان می دهد که این حرکت برای او ناخوشایند است . این جزو مقوله دانش است . ممکن است کودک به شما صدمه ای بزند . یک دانش دیگر . اسباب بازی را به او برمی گردانید و همه چیز ارام میشود . این در محدوده عقل است و اگر هنگام بازگرداندن او را ببوسید او با شما رفیق میشود . این عشق است . کدام یک از این ادراکات و تجربیات خارج از محدوده حواس پنجگانه است ؟
ایا انها که نانها و جانها را از چنگ انسانها ربودند و دنیا را به میدان جنگ تبدیل کردند غیر از این است که یکی از این مراحل را ندیدند یا نشنیدند یا لمس نکردند ؟ و نفهمیدند ؟

روفیا نوشته:

کر امل را دان که مرگ ما شنید
مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
حرص نابیناست بیند مو بمو
عیب خلقان و بگوید کو بکو
عیب خود یک ذره چشم کور او
می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
عور می‌ترسد که دامانش برند
دامن مرد برهنه چون درند
مرد دنیا مفلس است و ترسناک
هیچ او را نیست از دزدانش باک
او برهنه آمد و عریان رود
وز غم دزدش جگر خون می‌شود
مرسده جان اینکه همه میمیرند و عریان این جهان را ترک می کنند دیدنی است . گریه کودکان ستمدیده شنیدنی است .
تعفن حاصل از الودن محیط زیست بوییدنیست .
گرمایش زمین حاصل از زیاده خواهی کشورهای صنعتی لمس کردنیست . طعم فقر همسایه چشیدنیست . برای حس اینها نیازی به بصیرت نیست . کافیست خود را به کوری و کری نزنیم .

روفیا نوشته:

اقای شمس الحق گرامی حتما به پیشنهادتان گوش جان میسپارم .

مهدی کاظمی نوشته:

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

این موضوع آن قدر برای مولانا مهم است که می‌گوید همه مردم عالم به خاطر این که فرق بین خود و اولیاء خدا را تشخیص ندادند و کارهای آنها را مانند کارهای خود پنداشتند، گمراه شدند. فقط عده‌ی کمی از حقیقت ابدال حق (اولیاء حق) و راز و رازدانی آنها آگاه شدند.

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته: ” اینک ما بشر، ایشان بشر

ما و ایشان بسته خوابیم و خور”

گمراهان و ظاهربینان که از اسرار انبیا و اولیا بی‌خبرند، ادعای برابری با آنها می‌کنند و همان‌گونه که در قرآن از قول آنان آمده است: “اِن انتم الا بشر مثلنا” (سوره‌ی ابراهیم آیه ۱۰) خطاب به انبیا می‌گفتند که شما هم انسانی مانند ما هستید و همچنین می‌گفتند: “این چه رسولی است که مانند ما غذا می‌خورد و در بازار و معابر راه می‌رود؟” (آیه ۷ سوره فرقان) یعنی اینها هم مثل ما به خواب و خور وابسته‌اند.

مهدی کاظمی نوشته:

کافران اندر مری بوزینه طبع

آفتی آمد درون سینه، طبع

هر چه مردم می‌کند، بوزینه هم

آن کند کز مرد بیند دم به دم

او گمان برده که : ” من کردم چو او

فرق را کی داند آن استیزه رو؟

این کند از امر، و او بهر ستیز

بر سر استیزه رویان خاک ریز

ساحران بارگاه فرعون برای ستیزه( مری= مراء : جدل و ستیزه ) با موسی(ع) میمون‌وار سعی می‌کردند از موسی(ع) تقلید کنند. همین سرشت بوزینگی آفت وجود آنها شده بود. بوزینه و بوزینه‌صفتان سعی می‌‌کنند کار انسان را تقلید کنند و گمان می‌کنند که کارشان با کار انسان یکسان است و فرق ماهوی آن را درک نمی‌کنند. آنها درنمی‌یابند که کار انبیا و اولیا به فرمان خداوند است ولی کار آنها از روی تقلید و لجاجت. پس تو بر سر چنین افرادی ستیزه‌جو ومقلد خاک بریز و طردشان کن.

مهدی کاظمی نوشته:

گر چه هر دو بر سر یک بازی‌اند

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

اگرچه ظاهر کار مومن و منافق با هم شبیه است و به نظر می‌رسد هر دو در یک بازی شرکت دارند اما به اندازه‌ی کسانی که در شهر مرو زندگی می‌کنند با کسانی که در شهر ری زندگی می‌کنند از یکدیگر فاصله دارند. این فاصله‌ی مردم مرو از مردم ری که به صورت ضرب‌المثل در مورد دو چیز دور از هم و مخالف به کار می‌رود، هم می‌تواند برگرفته از دوری این دو شهر از نظر جغرافیایی باشد، و هم اشاره به دوری مرام و مذهب اهل این دو شهر از یکدیگر باشد، زیرا می‌گویند مردم مرو از سنی مذهب‌های متعصب بودند، در حالی که مردم ری نسبت به تشیع تعصب می‌ورزیدند.

حامد نوشته:

غلط؛ جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
صحیح؛ جز که صاحب ذوق کشناسد (که اشناسد) بیاب

کانون وبلاگنویسان مستقل ایرانی » تیمسار مسعود رجوی،همسرش و آقای خزایی گماشته اش نوشته:

[…] رجوع کنید به داستان کارپاکان را قیاس از خود مگیر  ( حکایت بقال و طوطی دفتر اول مثنوی بخش یازده […]

یعقوب لیث نوشته:

بعد از بیت:

“کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر”

چرا دو بیت زیر نیامده؟

این یکی شیر است اندر بادیه / آن دگر شیر است اندر بادیه
این یکی شیر است کآدم می خورد / و آن دگر شیر است کآدم می خورد

این دو بیت از مولانا نیست؟

منصور پویان نوشته:

در داستان طوطی و بقـّـال، طوطی از صاحبش بواسطه ریختن شیشه روغن بادام ضربه خورده؛ مو های سرش ریخته است. طوطی بعدا چون یک مرد کله طا س را می بیند، می پرسد که مگر تو هم شیشه روغن شکستی! “این قیاس ِمع الفارغ” همانا فلسفیدن است که آدمی خود را در قیاس با دیگران مورد ارزیابی قرار می دهد. در روابط اجتماعی همین نوع گفتمانها؛ ریشه در نفس ِگویندگان یا نهاد ها دارد. نکته دیگر آنکه، بدین نحو نوعی فرا-فکنی می شود وآدمی ذهنیت خود را بر دیگران و در امر ِقضاوت تحمیل می کند. تا وقتیکه ما انسانها یگانگی واستقرار در ذات کبریائی نیافته ایم؛ از این نوع اشکالات مصون نخواهیم بود. مولوی گوید:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
صفت حضور همانا یگانگی و استحالهء ماست در ذات خداوندگاری. طبق ذهنیت شرطی شده، ما خود را همواره از طریق قیاس و بمدّد ِمقایسهء شرایط تاریخی شناسائی می کنیم. لذا تکیه بر صفات ظاهریه همان سیستم صُغراء و کبراء غلط فلسفیدن است. بـقـّـال نیز طی همین سیستم ِعلّت و معلولی، کارهای شگفت انگیز انجام میداد تا شاید از تعجب و حیرت؛ طوطی را به گفتار باز آورد. البته مولانا در حکایت دیگری، ضمن محکوم کردن قیاس نکات عرفانی دیگری را نیز مطرح می کند. مثلاً اینکه طوطی نماد مقلدانی ست که سخن اولیا را بدون آنکه حقیقت را دریابند؛ بی مهابا تکرار می نمایند:
گفت را آموخت زان مرد هنر
لیک از معنی و سرّش بی خبر
از بشر بگفت منطق یک به یک
از بشر جز این چه داند طوطیک
هم چنان در آینه جسم ولی
خویش را بیند مرید ممثلی
از پس آینه عقل کل را
کی ببیند وقت گفت ماجرا
(مثنوی دفتر پنجم بیت های ۸و۳۵،۱۴)
البته مقایسه و روش استقراء از ابزارهای اولیه ذهن بشر در درک شباهت ها و تفاوت ها و از لوازم پیشرفت علم است؛ منتها حقایق جهان هستی را از این طرق نمی توان شناسائی کرد. دانشمندان امروزه از همین رده بندی ها و درک شباهت ها و تفاوت ها استفاده کرده و در درمان بیماریها و یا در جهت فن آوری؛ مسیری از آزمون و خطا را طی می کنند. باری قیاس و مقایسه در رشته های علوم باعث کشفیات حدید شده ومیشود.
در عرفان بجای استدلال، بینش و بصیرت اهمیت دارد که همانا معرفت برآمده از کشف و شهود ِاشراقی می باشد. مولوی در آغاز دفتر دوم مثنوی به این امر بصراحت اشاره میکند که :
راه حس راه خران است ای سوار / ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زرّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار کیشان ماهرند / حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد / حس جان از آفتابی می چرد
———————————————–

سعید ترابی نوشته:

با سلام
بیت حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
در تصحیح استاد میر خانی امده
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سبیلی زان فسون
به نظر می رسد تصحیح میر خانی درست تر باشد زیرابه معنی کسی است که از راه افسون کردن دیگران می خواهد به مقصود خود برسد

هیچکس نوشته:

سلام روفیای عزیز
به نظر بنده هر انسانی علاوه بر پنج حس ظاهری، پنج حس باطنی طبق شعر مولانا دارد، منتهی خیلی از انسانها حس باطنیشان کور شده و اون مربوط به دل است، چون قرآن در آیه ۴۶ حج میفرماید :آیا در ( روی ) این زمین سیر نکرده اند تا برای آنها دل هایی پیدا شود که بدان بیندیشند یا گوش هایی که بدان بشنوند؟! زیرا در حقیقت چشم های ظاهر کور نمی شود و لکن دل هایی که در میان سینه هاست کور می گردد. پس کسانی که راه خلاف را میروند چشم ظاهری دارند منتهی دلشان کور شده و خودشان کور کرده اند نه خدا، همچنین در آیه ۳۶ اسراء میفرماید که : از آنچه بدان علم نداری پیروی مکن که گوش و چشم و دل بازخواست میشوند، چرا دل بازخواست میشود؟ کسانی که به خرافات معتقد هستن به هیچ وجه حقیقت را قبول نمیکنند زیرا دلهایشان کور شده، ولی مغزشان سالم است، در همان آیه قبل اومده که دل تفکر میکند، و این رو موسسه heart math در امریکا مورد بررسی قرار دادند و فهمیدند که روی قلب سلولهای عصبی وجود داره و بین قلب و مغز ارتباطی وجود داره و گویا قلب مغز را فرماندهی میکند. البته در نی نامه هم مولانا همینو میگه: سر من از ناله من دور نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست، تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست. و طبق حدیث پیامبر همه انسانها با فطرت پاک به دنیا میان و بعد پدر مادرشان آنهارا مسیحی و غیره می کنند. منظور اینکه خدا به همه استعداد داشتن دل پاکو داده منتهی باید خود شخص دلشو از همه چی غیر از خدا خالی کنه و مراقبه و دوری از گناه و ذکر و … تا چشم دلش روشن بشه.

محمد نوشته:

صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
واقعا همین طوره:
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد

اشلین نوشته:

با مراجعه ب سایت archive.org و مقایسه نسخ خطی متفاوت، خواهید دید که ابیات متعددی کم و زیاد شده ولی در هیچ کدام این دو بیت ذکر نشده:
این یکی شیر است اندر بادیه / آن دگر شیر است اندر بادیه
این یکی شیر است کآدم می خورد / و آن دگر شیر است کآدم می خورد
حالا این دو بیت از کجا اومده خدا داند…

کانال رسمی گنجور در تلگرام