گنجور

شمارهٔ ۸۲ - در ماده تاریخ گوید

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات
 

دل‌افروز شمع شبستان انس

چراغ بدر ز بده دودمان

گل کم بقا سرو کوته حیات

نهال خزان دیده پیش از خزان

درخشان سهیل سریع الغروب

بدیع زمانه بدیع الزمان

مه چارده ساله‌ای کام یافت

مه چارده را باو توامان

درین بزم فانی به کوشش رساند

فلک نغمه ارجعی ناگهان

دمی کز در او در آمد اجل

برآمد غریو از زمین و زمان

چو او بر زبان راند حرف وداع

پدر نطق را تیغ زد بر زبان

چو پیک اجل دامن او گرفت

دردیدند یاران گریبان جان

چو او ساغر مرگ بر لب نهاد

لب از کردهٔ خود گزید آسمان

چو او چشم برهم نهاد از قضا

شد از غصهٔ چشم قدر خون فشان

چو او در جوانی کفن پوشد شد

سیه‌پوش گشتند پیر و جوان

چو او گشت بر اسب چوبین سوار

سوار فلک را ز کف شد عنان

چو تابوت او شد روان همچو تیر

ز بار الم گشت قدها کمان

چو شد مهد آن ناز پرور زمین

بلرزید بر خود زمین و زمان

پسر رفت و یار پدر شد جنون

جنونی که کردش به صحرا دوان

جنونی که مجنون اگر داشتی

برآوردی از کوه و هامون فغان

به چشم خود از گریه نزدیک شد

که نگذارد از روشنائی نشان

چو از گریه‌اش می‌نمودند منع

به زاری همی گفت کای دوستان

بدیع‌الزمان رفته از دیده‌ام

که بی‌او مبیناد چشمم چشم جهان

چو این بیت برخواند تاریخ وی

شد از اولیم مصرع او عیان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام