گنجور

غزل شمارهٔ ۹۲

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حکمی که همچو آب روان در دیار اوست

خونریز عاشقان تبه روزگار اوست

از غیرتم هلاک که بر صید تازه‌ای

هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست

خون می‌چکاند از دل صد صید بی‌نصیب

تیر شکاری که نصیب شکار اوست

بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی

بر عهدهای بسته نا استوار اوست

حرفی که می‌گذارد و می‌داردم خموش

لطف نهان و مرحمت آشکار اوست

باغیست تازه باغ عذارش که بی گزاف

صد فصل در میان خزان و بهار اوست

نیکوترین نوازش جانان محتشم

آزار جان خسته و جسم فکار اوست

فریاد اگر نه جابر آزار او شود

سلمان جابری که خداوندگار اوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام