گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست

سر نیاز به فتراک بدگمانی بست

به دست جور چو داد از شکست عهد عنان

به یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست

به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جان

اجل ز مرحمت احرام بادبانی بست

ز پای گرگ طمع دست حرص بند گشود

چو ناز او کمر سعی در شبانی بست

تو از طلب به همین باش و لب مبند که یار

زبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست

تو ای سوار که بردی قرار و طاقت ما

بیا که دزد هوس دست پاسبانی بست

به روی من تو در مرگ نیز بگشائی

اگر توان در تقدیر آسمانی بست

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی

شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

رقیب بار سکون بر در تو گو بگشا

که محتشم ز میان رخت کامرانی بست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

دگر چه کس به بی وفایی او آید چون/
که بخت مرگ مرا وقت زندگانی بست

محسن اصلانی نوشته:

از این شعر یک چلیپای بسیار زیبا توسط مرحوم استاد فتحعلی واشقانی فراهانی نوشته شده است که سرشار از زیبایی بوده و بر زیبای این شعر دوچندان افزوده است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام