گنجور

غزل شمارهٔ ۸۵

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کمر به کین تو ای دل چو یار جانی بست

طمع مدار که دیگر کمر توانی بست

به بزم وصل قدم چون نهم که عصمت او

گشود دست و مرا پای کامرانی بست

دری که دیده بروی دلم گشود این بود

که عشق آمد و درهای شادمانی بست

گز از خماردهم جان عجب مدار ای دل

که ساقی از لب من آب زندگانی بست

رخ از دریچهٔ معنی نمود آن که به ناز

میان حسن و نظر سدلن ترانی بست

شکست ساغر دل را به صد ملامت و باز

به دستیاری یک عشوهٔ نهائی بست

به نیم معذرتی آن هم از زبان فریب

در هزار شکایت ز نکته دانی بست

چو گرد قصد نگه کار غیر ساخت نخست

که چشم او به فریب از نگاهبانی بست

به عرض عشق نهان محتشم زبان چو گشود

میانهٔ من و او راه همزبانی بست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام