گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گوی میدان محبت سر اهل نظر است

گرد این عرصه مگردید که سر در خطر است

سینهٔ تنگ پر از آه و تنگ پردهٔ راز

چون کنم آه که یک پرده و صد پرده در است

چو هنر سوز تو گه دود برآرد ز جهان

که بسوزی تو و دود از تو نخیزد هنر است

گشت دیر آمدن صبح وصالم گوئی

که شب هجر مرا صبح قیامت سحر است

مژده ای دل که به قصد تو مهی بسته کمر

که کمر بسته او صد مه زرین کمر است

غیر میرد به تو هرگاه قرینم بیند

این چو فرخنده قران‌های سعادت اثر است

تیغ بر کف چو کنی قصد سرمشتاقان

بر سر محتشم کز همه مشتاق‌تر است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شاعر نوشته:

تیغ بر کف چو کنی قصد سرمشتاقان
بر سر محتشم آ کز همه مشتاق‌تر است

کانال رسمی گنجور در تلگرام