گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من و ملکی و خریداری مژگان سیهی

که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی

شهسواری که به جولانگه حسنت امروز

انقلاب از نگهی میفکند در سپهی

حسن از بوالعجبی هربت نازک دل را

داده است از دل پر زلزله آرام گهی

گشته مقبول کس طاعت این خاک نشین

که به کاهی نخرد سجده زرین کلهی

کلبهٔ دل ز گدائی بستانند این قوم

نستانند بلی کشوری از پادشهی

هست عفوی که به امید وی از دیدهٔ عذر

نقطهٔ قطره اشگی که نشوید گنهی

حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدن

می‌گشایند میان دو دل از دیده رهی

مدت وصل حیاتیست ولی حیف که نیست

راست برقامت او خلعت سالی و مهی

محتشم اول عشق است چنین گرم مجوش

صبر پیش‌آور و پیدا کن ازین بیش تهی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مریم نوشته:

در بیت ۵ مصرع ۲ به نظر “بلی” اشتباه است و باید ولی باشد که مصرع بدین صورت میشود:
” نستانند ولی کشوری از پادشهی”

کانال رسمی گنجور در تلگرام