گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

این است که خوار و زارم از وی

درهم شده کار و بارم از وی

این است که در جهان به صدرنگ

گردیده خزان بهارم از وی

اینست آن که امروز

افسانهٔ روزگارم از وی

تا پای حیات من نلغزد

من دست هوس ندارم از وی

روزی که به دلبری میان بست

شد دجلهٔ خون کنارم از وی

ای ناصح عاقل آن کمر بین

اینست که من نزارم از وی

در زیر قباش آن بدن بین

اینست که زیر بارم از وی

آن بند قبا که بسته پیکر

اینست که بسته کارم از وی

آن خال ببین بر آن زنخدان

اینست که داغدارم از وی

آن زلف ببین بر آن بناگوش

اینست که بیقرارم از وی

آن درج عقیق بین می‌آلود

اینست که در خمارم از وی

آن نرگس مست بین بلابار

اینست که اشگبارم از وی

آن ابرو بین به قابلی طاق

اینست که سوگوارم از وی

آن کاکل شانه کرده را باش

اینست که دل فکارم از وی

حاصل چه عزیز محتشم اوست

من ممنونم که خوارم از وی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام