گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بر دل فکنده پرتو نادیده آفتابی

در پرده بازی کرد رخساره در نقابی

در بحر دل هوائی گردیده شورش انگیز

وز جای خویش جنبید دریای اضطرابی

بی‌باک خسروی داد فرمان به غارت جان

دیوانه لشگری تاخت بر کشور خرابی

گنجشک را چه طاقت در عرصه‌ای که آنجا

گرم شکار گردد سیمرغ کش عقابی

خاشاک کی بماند بر ساحل سلامت

از قلزمی که خیزد آتش‌فشان سحابی

بر رخش عبرت ای دل زین نه که می‌دهد باز

دادسبک عنانی صبر گران رکابی

از ما اثر چه ماند در کشوری که راند

کام از هلاک درویش سلطان کامیابی

از نیم رشحه امروز پا در گلم چه سازم

فردا که گردد این نم از سرگذشته آبی

زان لب که می‌فشاند بر سایل آب حیوان

جان تشنه سئوالیست من کشته جوابی

دیروز با تو دل را صدپرده در میان بود

امروز در میان نیست جز پردهٔ حجابی

ای محتشم درین بزم مردانه کوش کایام

بهر تو کرده در جام مردآزما شرابی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام