گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا دست را حنا بست دل برد ازین شکسته

دل بردنی به این رنگ کاریست دست بسته

چون دست آن گلندام صورت چگونه بندد

گر باغبان ببندد از گل هزار دسته

تا پیش هر خس آن گل افکنده پرده از رخ

چون غنچه در درونم خون پرده بسته

بنشسته با رقیبان رخ بر رخ آن شه حسن

ما را دگر عجایب منصوبه‌ای نشسته

من با حریف عشقت دیگر چگونه سازم

او سالم و توانا من ناتوان و خسته

دریای عشق خوبان بحری نکوست اما

کشتی ما در آن بحر بد لنگری گسسته

دیوان محتشم را گه گه نظاره میکن

شاید در او بیابی ابیات جسته جسته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام