گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صیدی که لعب عشق فکندش به بند تو

ضبط تو دید و جست برون از کمند تو

ای پای تا به سر چونی قند دلپسند

افغان که طعمهٔ مگسانست قند تو

دست مرا که ساخته‌ای زیر دست غیر

کوتاه به ز میوهٔ نخل بلند تو

چند افکنی در آتش سوزان دل مرا

هست این سیاه روز دل من پسند تو

ای مادر زمانه ببین کز خلاف عهد

با من چه می‌کند خلف ارجمند تو

دل برگرفتی ز تو جانا اگر بدی

در سینهٔ من آن دل هجران پسند تو

تلخی مکن که خنده نگهداشتن به زور

می‌بارد از لب و دهن نوشخند تو

امروز کو که باز بتر بیندت به من

بدگوی من که دوش همی داد پند تو

چون محتشم بسی ز ندامت بسر زدم

دستی که می‌زدم به عنان سمند تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام