گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گفتم ز پند من شود تغییر در اطوار تو

تخفیف یابد اندکی بد خوشی بسیار تو

آن پند کج تاثیر خود باد مخالف بود و شد

بر جان من آتش فشان از خوی آتش بار تو

شمشیر جلاد اجل تیز است و قتل یک جهان

موقوف ایما گردنی از نرگس خون خوار تو

از قتل مردم مرگ را در کار بستی آن قدر

کو نیز شد ز نهار خواه از تیغ بی‌زنهار تو

نزدیک شد کامی زشت در بزم با نامحرمان

شیرین کند در چشم من محرومی دیدار تو

از بهر مرغان چنین دام تصرف می‌نهی

هست این زبان کبری عجب از حسن دعوی داد تو

با آن که بی‌زاری ز من می‌خواهی افزون از همه

حیران روی خود مرا حیرانم اندر کار تو

من خود خریداری نیم کز من توان گفتن ولی

از غیرت سودای من غوغاست در بازار تو

از بهر خود کردن به مهر آزار خود چندین مده

چون این نمی‌آید به خود خوی حریف آزار تو

تا مردم صاحب‌نظر غافل شوند از خوبیت

زیر غبار خط بهست آیینهٔ رخسار تو

گفتی به مردن محتشم راضی شو ار یار منی

سهل است مردن هم ولی جهل است بودن یار تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام