گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۵

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی او

آن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او

در قیامت کز زمین خیزند سربازان عشق

صد قیامت بیش خیزد از زمین کوی او

فتنه‌ها برپا کند کز پا نشنید روز حشر

در میان خلق محشر چشم عاشق جوی او

چین ابرویش ز درگه بیشتر نگذاردم

شاه حسنش را همانا حاجبست ابروی او

می‌شود نسرینش از خشم نهانی ارغوان

تا دگر بهر که آتش می‌فروزد خوی او

زخم ما ممتاز کی گردد اگر تیرش کند

رخنه در هر دل به قدر قوت بازوی او

ساکنان خلد بر اهل زمین حسرت برند

گر برد باد زمین پیما به جنت بوی او

نرگس حاضرجوابش می‌دهد در ره جواب

قاصدی را کز اشارت می‌فرستم سوی او

گوش سازد محتشم چشم اشارت فهم را

لب به جنبش چون درآرد چشم مضمون گوی او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام