گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۴

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی او

تا به چشمی سوی او بینم به چشمی سوی او

میشود صد نکته‌ام خاطر نشان تا میشود

نیم جنبشها تمام از گوشهٔ ابروی او

زان شکارافکن همینم بس که مخصوص منست

لذت زخم نهانی خوردن از آهوی او

چاک دلها محض حرفی بود تا روزی که کرد

سر ز جیب ناز بیرون نرگس جادوی او

زخم تیر عشق بر ما بود تهمت تا فکند

گردش دوران کمان حسن بر بازوی او

بی‌محابا غوطه در دریای آتش خوردن است

بی‌حذر برقع کشیدن ز آفتاب روی او

دل ز پهلویش برون خواهد فتاد از اضطراب

تن که از ترتیب بزم افتاده در پهلوی او

نکهتش در جنبش آرد خفتگان خاک را

چون فشاند با دگرد از موی عنبر بوی او

گرد آن منظر بگردان یک رهم ای سیل اشک

کشته چون بیرون بری یکباره‌ام از کوی او

در جنونم آن چه می‌بایست واقع شد کنون

بخت می‌باید که زنجیر آرد از گیسوی او

محتشم کز دشت و وادی رو به شهر آورد کیست

شیر دل دیوانه‌ای زنجیر خواه از موی او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام