گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او

تا نشود ز آه من محو نشان پای او

روی به خاکپای او شب به خیال میهنم

دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او

گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان

کس نکشید همچو من آرزوی جفای او

آن که ز پای تا به سر گشته بلای جان من

دور مباد یه نفس از سر من بلای او

نقش سم سمند او هر که نشان دهد بمن

گر همه خاک ره بو چشم من است جای او

گرچه ز فقر دمبدم گشت زیاد محتش

محتشمم لقب نشد تا نشدم گدای او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام