گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۲

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با وجود وصل شد زندان حرمان جای من

برکنار آب حیوان تشنهٔ مردم وای من

باغبان کاندر درون بر دست گلچین گل نزد

دست منعش در برون صد تیشه زد بر پای من

سایه بر هر کس فکند الا من دوزخ نصیب

سر و طوبی قد گل روی بهشت آرای من

هست باقی رشحه‌ای از وصل و جان من کباب

من که امروز این چنینم وای بر فردای من

پر گیاه حسرتی خواهد دمانیدن ز خاک

در پی این کاروان اشگ جهان پیمای من

از تفقدهای عامم نیز کردی ناامید

بیش ازین بود از تو امید دل شیدای من

محتشم افغان که مستغنی است از یاد گدا

پادشاه بی‌غم و سلطان بی‌پروای من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام