گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۰

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گرچه در دیدهٔ‌تر جای تو نتوان کردن

به همین قطع تمنای تو نتوان کردن

وصل را گرچه به کوشش نتوان یافت ولی

هجر را مانع سودای تو نتوان کردن

کنم از بهر تو دانسته خلاف دل خویش

چون خلاف دل دانای تو نتوان کردن

گرچه کفر است ز بس سرکشیت می‌ترسم

کز خدا نیز تمنای تو نتوان کردن

در دل تنگی و این طرفه که نه گردون را

صدف گوهر یکتای تو نتوان کردن

خواهم از خلق نهانت کنم اما چه کنم

که تو خورشیدی و اخفای تو نتوان کردن

گر سراپا چو فلک دیده توان گشت هنوز

سیر خود را ز تماشای تو نتوان کردن

گر کنی وعده هم ای یار غلط وعده چه سود

که نیائی و تقاضای تو نتوان کردن

محتشم گر تو کنی ترک سخن صد کان را

به دل طبع گهر زای تو نتوان کردن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام