گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست امروز شکست دلم از چشم پرآب

دایم این خانه خرابست ازین خانه خراب

رعشهٔ نخل وجودم نگذارد که به چشم

آشیان گرم کند طایر وحشی وش خواب

چو پر آشوب سواری که به شادی نرسید

فتنه را پا به زمین چون تو نهی پا برکاب

خواه چون شمع بسوزان همه را خواه بکش

که خطای تو ثوابست و گناه تو ثواب

تا خجالت ز سگانت نبرم بعد از قتل

استخوانم به بیابان عدم کن پرتاب

کر به جرم نگهی بی‌گنهی سوختنی است

بیش ازین نیز مسوزش که کبابست کباب

محتشم بر در عزلت زن و از سروا کن

صحبت اهل نصیحت که عذابست عذاب

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام