گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان

آفت حسن بتان است هجوم مگسان

تو ز خود غافلی ای شمع ملک پروانه

که چو گل هر نفسی میزنی آتش به کسان

زده آتش به جهان حسن تو وز بیم نفس

تا شود روی تو آئینهٔ آتش نفسان

کشور حسن بیک تاخت بگیری چو شوند

هم رهان ره سودای تو باری فرسان

به حریم حرمت پای سگانست دراز

وز سر کوی تو شیران همه کوته مرسان

رزق شاهنشهی حسن چه داند صنمی

که سجود در او سرزند از بوالهوسان

بندگیها کندت محتشم بی کس اگر

مکنی نسبتش از بنده شناسی به کسان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام