گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم

در به روی خوش دلی بستیم و باغم ساختیم

سایه‌پرور ساخت صد مجنون صحراگرد را

رایتی کاندر بیابان جنون افراختیم

خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ما

توسن جرات به میدان محبت تاختیم

عشق او ما را گرفت از چنگ دیگر دلبران

تن برون بردیم ازین میدان ولی جان باختیم

گر توکل را درین دریاست دخل ناخدا

بادبان برکش که ما کشتی در آب انداختیم

تا محک فرسا نشد نقد محبت یک به یک

ما زر ناقص عیار خویش را نشناختیم

محتشم بهر چراغ افروزی در راه وصل

هرزه مغز استخوان خویش را بگداختیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام