گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم

داغ بر جان بار بر دل خار در پا می‌روم

آن چه با جان من بدروز می‌کردی مدام

کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم

مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را

کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم

می‌روم زین شهر و اهل شهر یک یک می‌کنند

زاری بر من که پنداری ز دنیا می‌روم

دشت تفتان‌تر ز صحرای قیامت می‌شود

با تف دل چون من مجنون به صحرا می‌روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان

این تقاضاها که من خود بی‌تقاضا می‌روم

محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان

حرف رفتن سر به سر می‌گویم اما می‌روم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام