گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به فنا بنده رهی می‌دانم

ره به آرام‌گهی می‌دانم

سیهم روی اگر جز رخ تو

آفتابی و مهی می‌دانم

دارد آن بت مژه چندان که درو

هر نگه را گنهی می‌دانم

نگهی کرد و به من فهمانید

که ازین به نگهی می‌دانم

گر ره صومعه را گم کردم

به خرابات رهی می‌دانم

داغهای دل خود را هر یک

سکه پادشهی می‌دانم

محتشم سایهٔ آن یکه سوار

من فزون از سپهی می‌دانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام