گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من آنم که جز عشق کاری ندارم

در آن کار هم اختیاری ندارم

ندارم به جز عاشقی اعتباری

به این اعتبار اعتباری ندارم

ربوده است خوابم مهی کز خیالش

به جز چشم شب زنده داری ندارم

قرار وفا کرده با من نگاری

نگاری که بی‌او قراری ندارم

دلی دارم و دورم از دل نوازی

غمی دارم و غمگساری ندارم

ندارم خیال میان تو هرگز

که از گریه پرخون کناری ندارم

به عشق تو اقرار تا کردم ای بت

جز آن کار ز باد کاری ندارم

به دل گرچه صد بار دارم ز یاران

خوشم کز سگ یار باری ندارم

براند ز کوی خودش گر بداند

که در آمدن اختیاری ندارم

خوشم کز وفا بر در خوب رویان

به غیر از گدائی شعاری ندارم

ندارم بغیر از گدائی شعاری

شعار من این است و عاری ندارم

شدم در رهش از ره خاکساری

غباری و بر دل غباری ندارم

به شکرانهٔ این که دی گفته جائی

که چون محتشم خاکساری ندارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام