گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم

به دوستی تو با کائنات کین دارم

زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز

من از تو دست تظلم در آستین دارم

تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری

من اضطراب به بزم از برای این دارم

تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب

تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم

چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئی

ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم

به دور گردی من از غرور میخندد

حریف سخت کمانی که در کمین دارم

هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما

هنوز چاشنی تیر اولین دارم

به پیش صورت او ضبط آه خود کردن

گمان به حوصله صورت آفرین دارم

بس است این صله نظم محتشم که رسید

به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام