گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب

آن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب

بسته آتش‌پارهٔ من تیغ و من حیران که چون

بسته باشد در میان آتش سوزنده آب

خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم

خیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب

تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو

آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب

بحر اشک من که در طوفان دم از خون می‌زند

گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب

ریت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا

ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب

محتشم مرغ دلم تا صید آن خون‌خواره شد

صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام