گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۴

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مهی که زینت حسنست گرمی خویش

طپانچه بر رخ خورشید می‌زند رویش

چرنده را ز چرا باز می‌تواند داشت

نگاه دلکش ناوک گشای آهویش

هزار خنجر زهر آب داده نرگس او

کشیده بهر دلیری که بنگرد سویش

چنان ربود دل مرا که هیچ دیده ندید

همین کدیایت محل غمزهٔ محل جویش

ز راه دیده به دل می‌رسد هزار پیام

به نیم جنبشی از گوشهای ابرویش

خدنگ نیمکش غمزه‌اش نخورده هنوز

به من چشانده فلک زور و دست و بازویش

نهفته کرده کمانی به زه که بی‌خبرند

ز ناوک افکنی آن دو چشم جادویش

خموشیش نه ز اعراض بود دی که نداد

به لب مجال سخن غمزه سخنگویش

هنوز محتشم آن ماه نارسیده ز راه

بیا ببین که چه غوغاست بر سر کویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام