گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۲

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارش

خدا گرداندم یارب بلا گردان هر تارش

زهر چشمی به حسرت می‌گشاید از پی آن گل

بهر گامی که بر می‌دارد از جا نخل گل بارش

به سر ننهاده کج تاج سیاه آن ترک آتش خو

که از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش

به گلشن حسرت قدش رود از نخل بر گلشن

به نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش

ز بیم غیر می‌گوید سخن در زیر لب با من

من حیران بمیرم پیش لب یا پیش رخسارش

چسان گنجانم اندر شوق ذوق لطف دلداری

که از جان خوش تر آید بر دل آزاده آزارش

بسی نازک فتاده جامهٔ معصومی آن گل

خدا یارب نگهدارد ز دامن گیری خارش

ز زلفش محتشم را آن چنان بندیست در گردن

که گر سر می‌کشد از وی به مردن می‌رسد کارش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام