گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

عجب شمعی که از بالا به پایان می‌رود دودش

دمی در بزم و صد ره می‌کشد از بیم و امیدم

عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش

میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی

که در یک لحظه صد ره می‌شوم مقبول و مردودش

چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی‌باکی

که پیش من عزیزش دارد اما می‌کشد زودش

من زا لعبت پرستیها دل بازی‌خوری دارم

که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش

بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن

که می‌دانم به جز بی‌تابی من نیست مقصودش

طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت

به الماس جفا خوش می‌کند داغ نمک سودش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

tayyeb نوشته:

بیت اول مصرع دوم احتمالا باید به جای پایان؛ پایین باشه
بیت پنجم کلمه دوم احتمالا باید از باشه

کانال رسمی گنجور در تلگرام