گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرتار که در طره عنبر شکن استش

پیوند نهالی برگ جان من استش

ترسم ز دماغ دل من دود برآرد

آن دوده که زیب ورق یاسمنستش

می‌سوزدم از آرزوی رنگی و بوئی

با آن که گل و لاله چمن در چمنستش

هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز

زان جوهر جان دور که در پیرهنستش

شیرین همه ناز است ولی ناز دل‌آشوب

از گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش

گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست

رنجید همانا که درین هم سخن استش

در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کوی

مرغیست که درآتش سوزان وطنستش

هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز

اهلیت سلطانی صد انجمنستش

گر جان رود از تن نرود محتشم از جا

کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام