گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۹

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عقل در میدان عشق آهسته می‌راند فرس

وز سم آتش می‌جهاند توسن تند هوس

آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست

در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس

حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر

دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس

بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را

ساز ز آواز حدی می‌باید و بانگ جرس

گر خورند آب به قابس می‌کنند آخر از آن

آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس

رشتهٔ جان شد چنان باریک کاندر جسم زار

بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس

گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا

از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس

می‌تواند راندم زین شکرستان هرگه او

ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس

حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا

حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام