گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۲

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز

فشاند دست که این وقت آن نبود هنوز

ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلح

گشوده بود و به من لب نمی‌گشود هنوز

دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرف

لبش به جنبش و حسنش به خواب بود هنوز

نموده بود به من غایبانه رخ آن دم

که در بساط به کس رخ نمی‌نمود هنوز

من از قیامت هجران به دوزخ افتادم

به مهد امن و امان کافر و یهود هنوز

دمی که حور و پری سجدهٔ تو می‌کردند

نکرده بود بشر را ملک سجود هنوز

طپانچه زده خورشید عارضت مه را

که هست از اثر آن رخش کبود هنوز

دمی که نوبت عشقت زدم به ملک عدم

نبود در عدم آوازهٔ وجود هنوز

چو محتشم به گدائی فتادم از تو ولی

گدایی که ازو وحشتم فزود هنوز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام