گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۴

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز

آوازه به عالم زن و خورشید برانداز

زه شد چو کمان تو پی کشتن مردم

گوزه ز کمان اجل ایام برانداز

بربند به شاهی کمر و طوق غلامی

در گردن صد خسرو زرین کمر انداز

بهر دل مشتاق مکش تیر ز ترکش

نخجیر چنین را به خدنگ دگر انداز

دی داشتم ای صید فکن طاقت ازین بیش

امروز خدنگ نظر آهسته‌تر انداز

در گفتن راز آن چه زبان محرم آن نیست

بر گردن آمد شد و پیک نظر انداز

ای زینت بالین رقیبان شده عمری

بر من که ز هم می‌گذرم یک نظر انداز

تا غیر بمیرد ز شعف یک شبم از وی

پنهان کن و در شهر توهم خبر انداز

در بحر هوس کشتی ما محتشم از عشق

تا غرق نگردیده تو خود را به در انداز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام