گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لشگر عشقت سیاهی می‌کند از دور باز

وای بر من کز سلامت می‌شوم مهجور باز

برشکست خیل طاقت ده قرار ای دل که کرد

پادشاه عشق برپا رایت منصور باز

تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیان

فتنه مشتی خاک زد بر خانهٔ زنبور باز

من که با خود برده بودم شور از میدان عشق

آمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز

گرچه حسن لن‌ترانی بست راه آرزو

من همان صیت طلب می‌افکنم در طور باز

پای کوبان بر فراز بیستون عشق تو

کوه کن را لرزه می‌اندازم اندر گور باز

وه که در بازار رسوائی عشق پرده سوز

شاهدان از باده نابند نامستور باز

در برافکن دیگر ای دل جوشن طاقت که نیست

از کمین بر من کمانکش بازوی پرزور باز

زان خط نو خیز بر خیل سلیمان خرد

خوش شکستی خواهد آوردن سپاه مور باز

گر چنین خواهد نمودن کوکب عشقم طلوع

ملک دل را سربه سر خواهد گرفتن نور باز

با وجد فقر از اقبال عشقش محتشم

چند روزی فخر خواهد کرد بر جمهور باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام