گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را

شعله‌ای آتشی افروخته آه که تو را

در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی

عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را

می‌رسی مظطرب از گر دره‌ای یوسف حسن

دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را

می‌نماید که به قلبی زده‌ای یک تنه وای

در میان داشته آشوب سپاه که تو را

تیره رنگست رخت یارب از الایش طبع

کرده آئینهٔ خود رنگ سیاه که تو را

کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافل

کوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را

گر نه در محتشم آتش زده بی‌راهی تو

شده آه که بلند و زده راه که تو را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام