گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را

که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را

که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز

که آتش غضب افروخته است رنگ تو را

مصوران قلم از مو کنند تا نکشند

زیاده از سرموئی دهان تنگ تو را

زمان کنم افزون جراحت تن خویش

ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را

جریدهٔ گرد من امشب گرت رفیقی نیست

چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را

به مدعی پر و بالی مده که پروازش

بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را

ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان

ز بس که جای به دل می‌دهد خدنگ تو را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام