گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید

من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید

قدم کند از بیم پاس غیر توقف

به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید

ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی

گزنده‌تر بود آن تیر که آرمیده‌تر آید

قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارت

به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید

رسید و در من بی دست و پا فکند تزلزل

چو صید بسته که صیاد غافلش به سر آید

هزار حرف که از من کند سئوال چه حاصل

که من ز نطق برآیم چو او به حرف درآید

به اینطرف نگه تیز چند صید نزاری

به ناوکی جهد از جا که بر یکی دگر آید

دو چشم جادویت آهسته از کمان اشارت

زنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید

فضای دیده پرخون محتشم ز خیالت

حدیقه‌ایست که آبش ز چشمه جگر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فاطمه نوشته:

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن
مجتث مثمن مخبون

کانال رسمی گنجور در تلگرام