گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود

ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود

مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداع

سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود

فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست

یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود

کشید روز به شامم چه شام آن که درو

ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود

وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهر

برندهٔ من بر باد رفته خرمن بود

رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهش

به مامن من مجنون دشت مسکن بود

برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخست

ترشحش ز برای خرابی من بود

چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفت

به باد می‌شد ازو هر سری که بر تن بود

بسوخت محتشم اول که از سپاه فراق

ستیزه یزک اندروی آتش افکن بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام