گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دی صبح دم که عارض او بی‌نقاب بود

چیزی که در حساب نبود آفتاب بود

صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشت

نازی که در میانهٔ لطف و عتاب بود

از دام غیر جسته ز پر کارئی که داشت

می‌آمد آرمیده و در اضطراب بود

در انتظار دردم بسمل شدم هلاک

با آن که در هلاک من او را شتاب بود

تا در اسیر خانه آن زلف بود غیر

من در شکنجه بودم و او در عذاب بود

در صد کتاب یک سخن از سر عشق نیست

گفتیم یک سخن که در آن صد کتاب بود

امشب کسی نماند که لطفی ندید ازو

جز محتشم که دیدهٔ بختش به خواب بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام