گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عجب که دولت من بی‌بقائیی نکند

بهانه جوی من از من جداییی نکند

ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز

برون نیاید و تیغ آزماییی نکند

چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا

هلاک بیند و معجز نماییی نکند

برش ادا نکنم مدعای خود هرگز

که مدعی ز حسد بد اداییی نکند

زمان وصل حبیب از پی هلاک رقیب

خوش است عمر اگر بی وفائیی نکند

نشان دهم به سگش غایبانه مردم را

که با رقیب به سهو آشنائیی نکند

چنین که گشته ز می ذوق بخش ساقی دور

عجب که محتشم از وی گداییی نکند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام