گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند

فتنه‌ای گردد زمین و آسمان برهم زند

هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق

در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند

فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور

گرد او جمعیت صد کاروان برهم زند

اینک می‌رسد شورافکنی کز گرد راه

قلب دلها بر درد صفهای جان برهم زند

لعبتان صد جا کنند از حسن صد هنگامه گرم

چون رسد آن بت به یک لعبت نهان برهم زند

چون کند نازش کمان دلبری را چاشنی

قلب صد خیل از صدای آن کمان برهم زند

از دو لب خوش آن که من جویم به ایما بوسه‌ای

در قبول آهسته چشم آن دلستان برهم زند

کس چه می‌دانست کز طفلان اندک دان یکی

کشور دانائی صد نکته دان برهم زند

عقل کی می‌گفت کاید مهر پرور کودکی

چون برون از خانه چندین خانمان برهم زند

کی گمان می‌برد می کانشمع فانوس حجاب

چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم زند

صد ره اسباب ملاقات سگش از خون دل

محتشم گر در هم آرد پاسبان برهم زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام