گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کمان ناز به زه نازنین سوار من آمد

شکار دوست بت آدمی شکار من آمد

جهان دل و جان می‌رود به باد که دیگر

جهان بهم زده سلطان کامکار من آمد

چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آید

سوار رخش برون رانده از غبار من آمد

شد آرمیده سوار سمند و آخر جولان

فکنده زلزله در جان بی‌قرار من آمد

سترده داد بلاکار زاریان بلا را

به لشگر عجبی وقت کارزار من آمد

ز پیش راه مرو محتشم که بهر عذابت

سر از خمار گران مست پر خمار من آمد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام