گنجور

 
محتشم کاشانی

مرا خیال تو شبها به خواب نگذارد

چو تن به خواب دهم اضطراب نگذارد

خیال آرزوئی می‌پزم که می‌ترسم

اگر تو هم بگذاری حجاب نگذارد

به طرف جوی اگر بگذری به این حرکات

خرامش تو تحرک در آب نگذارد

تو گرم قتل اجل نارسیده‌ای که شوی

فلک به سایه‌اش از آفتاب نگذارد

به من کسی شده خصم ای اجل که در کارم

عنان به دست تو سنگین رکاب نگذارد

ز ناز بسته لب اما به غمزه فرموده

که یک سوال مرا بی‌جواب نگذارد

هزار جرعه دهد عشوه‌اش به بوالهوسان

چو دور محتشم آید عتاب نگذارد

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode