گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش را

می‌افکنم به بحر خون جسم نزار خویش را

باد سمند سر گشت بر تن خاکیم رسان

پاک کن از غبار من راهگذار خویش را

بر سردار چون روم بار تو بر دل حزین

در گذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را

در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم

شعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را

ای همه دم ز عشوه‌ات ناوک غمزه در کمان

بهر خدا نوازشی سینهٔ فکار خویش را

گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفم

بند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را

محتشم از تو جذبه‌ای می‌طلبم که آوری

بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

a نوشته:

با سلام.شعر غلط املایی دارد
سرگشت=سرکشت
سینه ی=سینه

کانال رسمی گنجور در تلگرام