گنجور

شمارهٔ ۱۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه
 

آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود

کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود

تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد

چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود

انگیختم غباری و آزردمش به جان

خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود

از غصهٔ درشتی خود با سگان او

خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود

جلاد مرگ گیرد اگر آستین من

بهتر که او براندم از آستان خود

خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من

مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود

بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد

آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود

دایم به زود رنجی او داشتم گمان

کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود

شک نیست محتشم که به این جرم می‌کنند

ما را سگان یار برون از میان خود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام