گنجور

شمارهٔ ۵ - مدح خواجه ابونصر

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مثنویات
 

خواجه بونصر پارسی که جهان

هیچ همتا نداردش ز مهان

آن دبیری که تا قلم برداشت

همه بر صحن درج سحر نگاشت

و آن سواری که تا سوار شدست

زو دل کفر بی قرار شدست

شاه را بوده نایب کاری

کرده شغل سپاهسالاری

سرکشان را نموده در پیکار

که چگونه کنند مردان کار

هر سخن کو بگوید از هر در

چون گهر بایدش نشاند به زر

مجلس شاه را چنان باشد

که بدن را لطیف جان باشد

چون ز می دلش مست و خرم شد

جد و هزلش تمام در هم شد

طیبتی طرفه در میان افکند

ثلث شهنامه در زبان افکند

ساتگینی گرفت و پس برخاست

دولت شه ز پاک یزدان خواست

مرکز حشمت و سیادت باد

دولتش هر زمان زیادت باد

سر همت بلند باد بدو

شادمان شاه شیرزاد بدو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام