گنجور

شمارهٔ ۱۱ - مدح ابوالقاسم دبیر

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مثنویات
 

باز ابوالقاسم آن خیاره دبیر

کودکست و به رأی و دانش پیر

کلک او بر رقم که پیوندد

هر دبیری که دید بپسندد

تازی و پارسی نکو داند

هر چه راند همه نکو راند

گر ز طیبت درو گشادگی است

چه شد آنجا بزرگ زادگی است

هیچ عیب دگر جز آتش نیست

که تن سنگی گرانش نیست

ار ضعیف ار قوی دهند شراب

طبع بی تاب او ندارد تاب

چون کند پر کم و ندارد جای

طشت سازد ز آستین قبای

منتظر ایستاده ده فراش

تا چگونه رود حدیث هراش

هر چه خورده بود براندازد

معده پر شده بپردازد

آنچنانش برندمست و خجل

که نشاطش فرو مرد در دل

پس بشستن قبا دهد ناچار

نرسد چند گه به خدمت بار

چون بدانند علت تأخیر

اینک آید خیانت و تقصیر

زود بینی که از حوالت شاه

سوی هر دستگاه یابد راه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام