گنجور

شمارهٔ ۳۵ - موعظت

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات
 

چرخ چندیمان به خاک اندر کشید

چند ناکامی به روی ما رسید

هیچ حسرت ماند کاین دل آن نخورد؟

هیچ عبرت ماند کاین چشم آن ندید؟

لعبت زنجیر زلف حلقه جعد

بر جدایی دل نهاد و آرمید

آب رویم برد آب دیدگان

تا زمانه بدخویی پیش آورید

راز من چون آفتاب اندر جهان

روزگار نامساعد گسترید

دوستان گویند بس کردی مرا

لاجرم شد ناخوشت عیش لذیذ

ناشنیدستی که پیغمبر چه گفت

من شنیدستم ز من باید شنید

قال ایاکم و خضراء الدمن

دور از آن پاکی که اصل آن پلید

مشت هرگز کی برآید با درفش

پنبه با آتش کجا یارد چخید

دست چون ماند به زیر سنگ سخت

جز به نرمی کی توان بیرون کشید

نامبین گفتم این ابیات از آنک

ستر دل یکبارگی نتوان درید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام