گنجور

شمارهٔ ۱۲۷ - توسل

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات
 

ای به تو برپای شهریاری

وی به تو بر جای پادشایی

این ز پی کدیه می نگویم

نیست مرا عادت گدایی

جان و دل اندر ثنات بستم

تا فرجم را دری گشایی

زآنکه تو در هر چه رای کردی

با فلک سخت سر برآیی

خوب خصالی گزیده فعلی

میمون لفظی خجسته رایی

جاه تو آرد همی بلندی

کار تو دارد همی روایی

جان روان را همی بکوشم

تا دهدم روز روشنایی

بندگی خویش کرد باید

زانکه نکردست کس خدایی

خلق جهان را فرا نمایم

گر تو عنایت فرا نمایی

ارجو تا آسمان بپاید

روشن و عالی چو او بپایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام