گنجور

شمارهٔ ۱۱۳ - به ابوالفرج رونی نویسد

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات
 

ای خواجه بوالفرج نکنی یاد من

تا شاد گردد این دل ناشاد من

دانی که هست بنده آزاد تو

هر کس که هست بنده و آزاد من

نازم بدانکه هستم شاگرد تو

شادم بدانکه هستی استاد من

ای رونی ای که طرفه بغدادی

دارد نشستگاه تو بغداد من

مانا نه آگهی تو که باران اشگ

از تن همی بشوید بنیاد من

در کوره ای ز آتش غم یافته ست

نرم آهن است گویی پولاد من

نزدیک و دوربینی که خاص و عام

فریاد گر برفت ز فریاد من

پنجاه و پنج وعده درین سال شد

کز هیچ گونه ناگذرد داد من

بنشاد روزگار و اندر نشاند

در عاج سفته و سفته شمشاد من

ران هزبر لقمه کند رنگ من

مغز عقاب طعمه کند خاد من

چون باد و آب در که و دشت اوفتد

تیغ چو آب و آب چون باد من

با گیتی استوار کنم کار خویش

گر بخت استوار کند لاد من

از روزگار باز نخواهم شدن

تا روزگار می بدهد داد من

هیچم مکن فرامشم از یاد خویش

زیرا که نه فرامشی از یاد من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام